آخرین بروزرسانی مقاله: 22ام آذر, 1404 11:09 ق.ظ
حتما این سوال برای شما مطرح است که ورود به این مباحث چه ارتباطی با موضوع اصلی آکادمی خرد دارد. اما اگر به معنای درست خرد نگاه کنیم که توانایی قوه تشخیص و شیوه درست فکر کردن و تصمیمگرفتن است، حتما با من موافق خواهید بود که یکی از جنبههای خرد در انسان درک مفهوم سوالات پیچیده و بنیادین زندگی و تسلط بر روشمندی تحلیل آنهاست. این سوالات گاهی ذهن مردم را چنان درگیر میکند که آنها را به ورطه کجفهمی و ارائه افاضات عجیب و غریب میکند. نمونه این نوع اظهار نظرها را میتوانید در کتابها و در سطح وب فارسی به وفور ببینید.
اگر در وب فارسی سرچ کنید ”آیا خدا وجود دارد؟“ تلاش بینتیجه عده زیادی را میبینید که قصد دارند خدا را به طریقی ثابت یا رد کنند. عدهای به ریاضیات متوسل میشوند، عدهای از فیزیک کوانتوم کمک میگیرند، عده دیگری به براهین فلسفی متوسل میشوند و در نهایت عدهای هم از گزارههای مذهبی برای اثبات خدا استفاده میکنند. متقابلا هم گروهی با همین نوع استدلالات به نفی وجود خدا میپردازند. اما ما در این مقاله نشان خواهیم داد که:
”هیچکس تاکنون خدا را اثبات نکرده و هیچکس هم تاکنون نتوانسته خدا را رد کنند!“
بسیار مهم است که هر انسانی در خصوص سوالات بنیادینی که ذهنش را مشغول کرده پایههای استدلالی قدرتمندی داشته باشد و از چنان قوه تشخیصی برخوردار باشد که بتواند سخنان و ادعاهای دیگران را موشکافی کند و درست و غلطش را بازشناسد. ما در این مقاله مفصل به بهانه پاسخ به این نوع سوالات پیچیده قصد داریم به کارکرد حوزههای شناختی بپردازیم و نوعی روشمندی به شما ارائه کنیم که بتوانید خودتان با قدرت به سوالات پیچیده فلسفی پاسخ دهید.
اگر شما هم با چنین سوالاتی درگیر هستید پس تا انتهای مقاله با ما همراه باشید تا به بررسی تک تک آنها بپردازیم و اگر حوصله یا وقت کافی ندارید که تا پایان مطالب را مطالعه کنید از همینجا ادامه ندهید چون ممکن است نظم ذهنی شما به هم بریزد.
در این مقاله سوالات بنیادین زیر بررسی خواهند شد:
- آیا خدا وجود دارد؟ اگر هست چگونه وجود او کشف میشود؟
- آیا میتوان وجود خدا را با علم ثابت یا رد کرد؟
- آیا اساسا در علم میتوان چیزی را 100 درصد اثبات کرد؟
- آیا هر چیزی که علمی نباشد لزوماً غلط است؟
- آیا اعتقاد به خدا در حوزه شبهعلم یا خرافات قرار دارد؟
- آیا جهان میتوانسته خود بخود به وجود آمده باشد؟
- آیا جهان آغازی داشته است؟
- انسان مخلوق خداست یا حاصل فرگشت زیستی؟
- کدام حوزه شناختی بهترین تبیین از خدا را ارائه داده است؟
مقدمه
بشر از دیرباز در تکاپوی رسیدن به این پاسخ بوده که بداند این جهان و جهانهای پیرامون آن، چگونه بهوجود آمده و منشأ آن چیست؟ اینکه بداند هدف از چنین آفرینش شگرف و پیچیدهای چه بودهاست؟ و در نهایت آیا خدا وجود دارد؟
در مقاله حاضر ما به این موضوع خواهیم پرداخت که آیا در حوزه علم و به کمک دانشی که از پیشرفتهای علمی به دست آوردهایم میتوانیم در مورد وجود خدا نظر قطعی بدهیم یا خیر. این مقاله و مقالاتی که بعدا تدوین خواهند شد میتوانند به 2 هزار سال بحث ناتمام در اثبات یا نفی وجود خدا در حوزه فلسفه و علم پایان دهند.
قبلا میگفتند برو در مورد دینت تحقیق کن اما امروز به دلیل فوران اطلاعات در حوزههای مختلف، دسترسی بیواسطه به اطلاعات و پیچیده شدن موضوعات، ذهن انسانها چنان گیج و از خود بیخود شده است که مردم ترجیح میدهند بسیاری از سوالات بنیادین را از ذهنشان پاک کنند تا بخواهند به آنها پاسخ بدهند. امروز قصد داریم روشی برای شناخت خدا معرفی کنیم که نیاز به اثبات نداشته باشد.
این محتوا به هیچ عنوان سعی در کمرنگ کردن باور به خدا ندارد بلکه قصد دارد این باور را از بیشمار حاشیه غیرضروری و تقلیلدهنده پالایش کند همانطور که نگارنده خود چنین کرده است. چنانچه شما هم باور دارید که نگرش درست نسبت به آفریننده جهان راهگشای پاسخ به بسیاری از سوالات پیچیده و بیپاسخ دیگر در زندگی ماست با ما همراه باشید.
چرا این پرسش همواره یکی از دغدغههای ذهنی بشر بوده است؟
دود از کنده اصل علیت و روابط علت و معلولی در جهان بلند میشود. انسان همواره نسبت به سرنوشت خود و پاسخ به سوالاتی همچون چرا هستم و به کجا خواهم رفت، بیتفاوت نبوده است. این پرسشها سبب شده است که در چیستی و چگونگی خلقت کائنات کنجکاو شود و گفتگوهایی را درخصوص وجود یا عدم وجود یک خالق رقم بزنند. اغلب این پرسشها اساسا ریشه در درک اصل علیت در جهان دارد.
از آنجا که اصل علیت یکی از مبادی تفکر بشر است که طبق مطالعات پیاژه از 8 ماهگی در ذهن ما شکل میگیرد و همچنین از این جهت که ما در جهان مادی هیچ پدیده بیعلتی را سراغ نداریم، این مفهوم در ذهن انسان شکل گرفته است که جهان هم باید علتی داشته باشد. در این زمینه اینگونه استدلال میشود که هر پدیدهای علتی دارد و خود آن علت هم طبیعتا علت دیگری دارد.
پس در جهان سلسلهای از روابط علّت و معلولی برقرار است و از آنجا که به لحاظ منطقی، دور و تسلسل محال است، پس این سلسله باید به علّتالعلل ختم شود؛ یعنی موجودی که نیاز به علت نداشته باشد. در این استدلال که به آن برهان علیت میگویند در نهایت به علت اول که خداست میرسند و بدینگونه خدا از نظر برخی فلاسفه اثبات میشود. نوع استدلال اغلب مردم هم چیزی شبیه به همین است.

برهان علیت موجب شد در قرون 18 و 19 بسیاری از دانشمندان مطرح آن زمان بکوشند با ارجاع به نظم در طبیعت و اینکه این نظم نمیتواند علتی نداشته باشد، وجود خدا را ثابت کنند. اما با پیشرفت علم و توسعه توضیح علت پدیدهها، اعتبار نظریههای اثبات خدا زیر سوال رفت و به تدریج به این نتیجه رسیدند که برای توضیح جهان هستی نیازی به وارد کردن خدا در محاسبات نیست.
در پی این مجادلهها در طول تاریخ همواره دو گروه خداباور و خداناباور در مقابل هم بودهاند و هر دو گروه به اظهار نظر فلسفی میپرداختهاند، اما پدیدهای که اخیراً و پس از رشد خیرهکنندۀ علوم فیزیک و نجوم مشاهده میشود، ورود مباحث خداشناسی به حوزه علم بوده است که طی آن عدهای با تکیه بر یافتههای علمی تلاش میکنند وجود خدا را به عنوان علتالعلل اثبات کنند و به موازات آن، عده دیگری وجود خدا را با دلایل مشابه رد کنند و جهان را حاصل ثابتهای کیهانی بدانند.
ما در ادامه مقاله به این موضوع خواهیم پرداخت که آیا اساسا میتوان در حوزه علم که متعلق به جهان مادی است در مورد وجود خدا نظر قطعی داد یا خیر. اگر نمیتوان نظر قطعی داد پس پاسخ به این سوال که آیا خدا وجود دارد، چه میتواند باشد؟ برای یافتن پاسخ این سوالات اول باید ببینیم که آیا میتوان خدا را علت نهایی جهان یا همان علتالعلل درنظر گرفت یا خیر.
آیا خدا وجود دارد؟ آیا خداوند همان علتالعلل است؟
بسیاری معتقدند که خداوند علت اول آفرینش جهان است. چرا؟ چون اگر سلسلله علتها تا بینهایت ادامه پیدا کند هیچ چیزی به وجود نمیآید پس باید یک علت اولی باشد که جهان را به وجود آورده باشد و خود علتی نداشته باشد. بنابراین اینگونه استدلال میشود که هر چیزی علتی دارد، پس جهان هم علت دارد و آن علت همان خداست.
اما به این استدلال اشکالات اساسی وارد است:
- اصل علیت در جهان مادیست و اگر خدا را علتالعلل بدانید پس خدا هم باید یک موجود مادی باشد چون در جهان ماده ما پدیدهای نمیشناسیم که علتی نداشته باشد و یا علت آن غیرمادی باشد. دراینصورت، چنین خدایی را باید بتوان در جهان مادی و در حوزه علم حد زد و اثبات کرد. اما خدای مادی را که بتوان اندازه گرفت و حتی تعریف کرد دیگر خدا نیست بلکه یک موجود مادیست که خودش معلول است و باید علتی داشته باشد درغیراینصورت اصل علیت نقض میشود. پس این ادعا که اصل علیت همه جا برقرار است ولی علتالعلل، خودش علتی ندارد دو گزاره متناقضند.
- برتراند راسل میگوید: اگر چیزی مانند علتالعلل بتواند بدون دلیل و علت وجود پیدا كند، بحث درباره وجود خدا بیفایده خواهد بود، زیرا وجود طبیعت نیز بدون علت میتواند ممكن باشد. کما اینکه امروز ایده خلق جهان از هیچ در حوزه فیزیک نظری مطرح شده است. پس این استدلال که برای توضیح جهان، باید یک علت بیعلتی حتما باشد چندان پایبست محکمی ندارد.
- خدایی که در جهان مادی به عنوان علت پدیدهها شناخته میشود درواقع همان خدای رخنههاست. چون تا وقتی که علت پدیدهها برای بشر مجهول باشد آن را به خدا منتسب میکنند ولی اعتبار آن تا زمانیست که علم علت آن پدیده را کشف نکرده باشد. خدای رخنهها خدا نیست بلکه پدیدهای حاصل جهل بشر است.
البته مسئله به همین سادگی نیست و فلاسفه اسلامی که خداوند را علتالعلل میدانند برای این مشکلات چاره اندیشیدهاند. آنها خداوند را در قالب علیت وجودی یا علت هستیبخش تعریف کردهاند که خود نیاز به علت ندارد. ما در یک مقاله دیگر با عنوان «آخرین میخ بر تابوت فلسفه اسلامی: بطلان براهین اثبات خدا» بطلان این استدلالها را نشان دادهایم که مطالعه آن توصیه میشود.
آیا خدا وجود دارد؟
در نهایت این پرسش مطرح میشود که بالاخره خدا هست یا نیست؟ هرچند در حوزه فلسفه و مذهب پاسخهایی برای این پرسش ارائه شده است اما در حوزه علم 3 پاسخ کلی برای آن وجود دارد: هست، نیست و نمیدانم.

کلمه نیست یا وجود ندارد که نیاز به توضیح ندارد چون عدم قابل اثباتِ نفی نیست یعنی چیزی که نیست را نمیشود ثابت کرد که نیست! اگر پاسخ هست باشد که باید اثبات شود و اگر پاسخ نمیدانم است باز دو حالت پیش میآید: آیا این نمیدانم در حوزه علم است یا در حوزه باور؟ در حوزه علم به این معناست که این گزاره قابل بررسی نیست اما در حوزه باور یک کورسویی از تردید در آن دیده میشود که ممکن است باشد یا نباشد.
به عبارت دیگر کسی که میگوید نمیدانم یکسری ادله بر هست و یکسری ادله بر نیست دارد که برآیندش میشود نمیدانم. تکلیف «نبودن» که مشخص است اما تکلیف «بودن» باید روشن شود. این بود چگونه اثبات میشود؟ نیاز به توضیح ندارد که حوزه باورها و اعتقادات حوزه اثبات و نفی نیست پس، دوباره ناچاریم دست به دامن علم شویم.
همانطور که توضیح داده شد در حوزه علم هم ما راهی جز توسل به اصل علیت برای اثبات خدا نداریم و همانطور که ذکر شد اگر وجود خدا را به عنوان علتالعلل درنظر بگیریم مشکلات بالا به وجود میآید. عدم وجود خدا را هم که به هیچ طریقی نمیتوان نشان داد. پس پاسخ درست دستکم در حوزه علم هیچکدام است. پاسخ بهتر این است که این گزاره در حوزه علم قابل بررسی نیست چون خدا پدیدهای مادی نیست و علم در مورد پدیدههای غیرمادی هیچ نظری ندارد.
ما با منطق و استدلال زبان مادی نه تنها نمیتوانیم وجود خدا را ثابت یا رد کنیم که حتی نمیتوانیم بگوییم نمیدانم و این اولین قدم در مسیر توحید است!
ناگفته پیداست که اغلب آدمها حتی آنهایی که خداوند را به یگانگی میشناسند خدایی را که نتوانند ثابت کنند را دوست ندارند. کافیست در اینترنت سرچ کنید تا با خیلی از مقالات با عناوینی همچون «اثبات خدا در یک دقیقه!!!» مواجه شوید که اتفاقا بسیار پربازدید هستند. یکی از تقلیلگرایانهترین استدلالها را در صوت زیر را بشنوید:
آیا خدا میتواند به عنوان یک علت غیرمادی برای پیدایش جهان ماده تصور شود؟
ممکن است این سوال مطرح شود که اگر نمیتوانیم خدا را در سلسله علتها به عنوان علت اول جهان فرض بگیریم آیا از او به عنوان یک علت غیرمادی نام ببریم؟ پاسخ این است که چنین ادعایی دست کم در حوزه علم و فلسفه قابل اثبات نیست. همینقدر که مفهوم تجربهپذیری را از یک پدیده مادی بگیریم آن پدیده از حوزه اثبات و نفی خارج میشود. دقت شود که دنیای ریاضیات که در آن قضایا اثبات یا رد میشوند متعلق به دنیای فلسفه است نه دنیای علم.
وقتی بیان میکنیم که خداوند یک پدیده غیرمادی است که جهان را خلق کرده است اینجا گفتگوی ما دیگر یک گفتگوی علمی نیست بلکه در حوزه غیرعلم (مذهب) است که میتواند درست باشد یا نباشد و درست یا غلط بودن آن هم متعلق به حوزه علم نیست بلکه در حوزه خودش یعنی مذهب باید بررسی شود. اینجا ما به حوزه اعتقادات و باورها وارد شدهایم که پاسخهای آن از جنس دیگری است.
در حوزه باورها و اعتقادات انسان میتواند به یک پدیده غیرمادی به عنوان خدا باور داشته باشد بدون اینکه دلیلی برای آن داشته باشد و یا مجبور باشد وجود خدا را به دیگران ثابت کند. میتواند چنین باوری هم نداشته باشد و آن هم نیاز به دلیل ندارد. اینکه میگوییم نیاز به دلیل ندارد مبتنی بر این پیشفرض (به عنوان بهترین تبیین) است که حوزه باورها و اعتقادات حوزه اثبات و نفی نیست مگر اینکه عدهای پیدا شوند که نظر دیگری داشته باشند که در این صورت باید دلیلی بر رد این تبیین بیاورند.
دقت کنید که ما هم نگفتیم این پیشفرض اثبات شده است بلکه گفتیم بهترین تبیین است که اتفاقا در مذهب شیعه از قول معصومین (ع) به نحو احسن تبیین شده است. در ادامه با بررسی حوزههای شناختی در مغز انسان نشان خواهیم داد که این پیشفرض دور از واقعیت نیست.
آیا در دنیای علم و جهان ماده میتوان چیزی را اثبات کرد؟
برای اینکه بدانیم دنیای علم میتواند دنیای اثبات و نفی باشد یا خیر باید مسیر تکامل علم و روشمندی علمی را بررسی کنیم.
علم پس از انقلاب صنعتی و پیشرفتهایی که در فناوریها از خود نشان داد باوری را در برخی عالمان قرن 19 به وجود آورد که گویی تنها روش یقینآور در کشف پدیدهها تنها علم است که به آن پوزیتیویسم یا اثباتگرایی میگویند. یعنی گزارهای درست است که بتوان آن را به تجربه ثابت کرد.
عینیت آشکار علم آنان را بر آن داشت که بگویند علم تنها راه نیل به حقیقت بدون تعصب و پیشداوری است. آنها تلاش داشتند مقام کشف را از اثبات جدا کنند و در این میان ککوله را مثال میزدند. به این ترتیب که اهمیتی ندارد افراد چه ادعایی دارند بلکه مهم این است که بتوانند آن را اثبات کنند.
اگرچه ایده پوزیتیویسم خیلی زود کنار گذاشته شد اما تاثیر آن هنوز در نگرش افراد مشهود است. بسیاری از مردم هنوز بر اساس فلسفه پوزیتیویسم به واژه علمی به معنای «درست» و واژه غیرعلمی به معنای «غلط» باور دارند در حالیکه بر اساس فلسفه علم، بسیاری از موضوعات هستند که علمی نیستند اما میتوانند درست باشند مانند این دو فرضیه غیرعلمی: 1) رنگ اشیا در اثر نگاه ما ایجاد میشود 2) مزه غذاها در اثر چشیدن حاصل میشود.
هرچند هیچ راه مستقلی برای تعیین رنگ و مزه اشیاء جز دیدن و چشیدن آنها در اختیار نیست اما چنین گزارههایی به رغم غیرعلمی بودن همواره درست هستند. ای باعث شد که این عبارت که هرچیزی علمی نباشد غلط است خیلی زود از واژگان علمی حذف شود.

اثباتگرایی یا پوزیتیویسم بعدا به مشکلات دیگری هم خورد چون مبتنی بر استدلال استقرای کامل بود. ما زمانی میتوانیم ادعا کنیم که پدیدهای را اثبات کردهایم که بتوانیم تمام نمونههای تحت تاثیر آن را آزمون کرده باشیم یعنی یک جامعه آماری کامل متشکل از همه نمونههای موجود داشته باشیم. ولی ما نه تنها نمیتوانیم مثلا همه کلاغها را در یک زمان بررسی کنیم تا معلوم شود همه کلاغها سیاهند و هیچ کلاغ سفیدی وجود ندارد بلکه حتی نمیتوانیم با اطمینان بگوییم در آینده هم هیچ کلاغ سفیدی به وجود نخواهد آمد!
پس در علم در اغلب موارد نمیتوان از مقدمات درست به نتایج 100 درصد درست و یقینی رسید و بنابراین نوع استدلالی که در علم بکار میرود عملا از نوع استقرای ناقص است که یقینآور نیست. پس هیچ راهی در روش علمی وجود ندارد که بتوان پدیدهای را 100 درصد اثبات کرد. لطفا دقت کنید که یقینآور نبودن استقرای ناقص و عدم امکان اثبات قطعی پدیدهها برای علم ضعف محسوب نمیشود و اتفاقا همین ویژگی، موتور محرکه علم است.
با شکست ایده پوزیتیویسم، کارل پوپر، فیلسوف علم اتریشی-انگلیسی، ابطالپذیری را به عنوان راهکاری بهتر برای علمی بودن پدیدهها مطرح کرد. او توضیح داد که اگرچه مشاهدات جزئی در استقرای ناقص نمیتوانند گزارههای کلی را تأیید یا اثبات کنند، اما میتوانند آنها را ابطال کنند. بنابراین اگرچه ما نمیتوانیم با شمردن همه کلاغها ثابت کنیم که همه کلاغها سیاه هستند اما میتوانیم آن را ابطال کنیم.
یعنی دیدن تنها یک کلاغ سفید حتی در آینده میتواند کل این فرضیه را باطل و از دور خارج کند. این یعنی هرچند اثبات صدق نظریههای علمی به دلیل دادههای محدود ناممکن است اما اثبات کذب آنها ممکن است. به عبارت دیگر اثبات یک نظریه علمی ناممکن است چون از جنس استقرای ناقص است اما ابطال آن ممکن است چون ابطال مبتنی بر استدلال قیاسی است.
از قرن بیستم، ابطالپذیری به دلیل اعتبار بالای آن اساس صدق گزارههای علمی واقع شد. بر اساس اصل ابطالپذیری، گزارهای علمی است که ابطالپذیر باشد و گزارهای ابطالپذیر است که حتما آزمون پذیر و تکرارپذیر باشد. یعنی هم بتوان آن را تجربه کرد و هم بتوان این تجربه را بارها تکرار کرد. پس ابطالپذیری به این معنا نیست که این گزارهها لزوما غلط هستند بلکه این اصل میگوید گزارهای علمی است که راهی برای ابطال (رد کردن) آن ازطریق آزمون وجود داشته باشد هرچند در عمل ابطال نشود.
بر این اساس، گزارهای مانند دریا طوفانی است چون نپتون عصبانی است! یک گزاره علمی نیست چون هیج راهی برای نشان دادن درست بودن یا غلط بودن آن وجود ندارد (چون این گزاره آزمونپذیر نیست یعنی نمیتوان در آزمایشگاه صحت آن را اندازهگیری کرد). اما این گزاره که «دریا طوفانی است چون باد میوزد» قابلآزمون است و میتوان درست یا غلط بودن آن را نشان داد.
بنابراین موضوع وجود خدا حتی اگر در جهان مادی و حوزه علم درنظر گرفته شود هیچ راهی برای آزمون کردن و تجربه کردن آن وجود ندارد چون ما در طبیعت هیچ پدیدهای را سراغ نداریم که علت آن مستقل از قوانین طبیعت و مستقيما از سوی پروردگار باشد تا بتوان آن را اندازهگیری کرد و اگر هم چنین چیزی در دسترس بود با روشهای علمی، یقینآور نبود.
باور به خدا به عنوان خالق جهان نمیتواند مبتنی بر گزارههایی باشد که یقینآور نیستند.

گزارههای علمی چگونه تایید میشوند و چگونه میتوان به آنها اعتماد کرد؟
گزارههای علمی که قبلا علمی بودن آنها منطبق بر اصل ابطالپذیری پذیرفته شده است بر اساس استدلال استقرای ناقص مورد بررسی قرار میگیرند. به این ترتیب که محقق با نمونهبرداری صحیح از یک جامعه آماری متشکل از نمونههایی از همه طیفها، آنها را مورد آزمون قرار میدهد. سپس آزمونها را تکرار میکند و نتایج را میانگین میگیرد. نتایج بر اساس درصدی از احتمال درستی (مثلا 92 درصد) بیان میشوند که اگر از یک حد مشخصی بالاتر باشد قابلاعتمادند و میتوان به آنها اعتماد کرد. به این فرایند روشمندی علمی میگویند.
بنابراین ما با استدلال استقرایی با یک درصدی از درستی، نتایج تحقیق را به همه نمونههای موجود تعمیم میدهیم و آن را تا وقتی صادق میدانیم که خلاف آن ثابت نشده باشد (اصل ابطالپذیری مبتنی بر استدلال قیاسی). به همین دلیل است که میگویند علم ناقص است اما باید دقت داشت که همین ناقص بودن علم است که موتور آن را روشن نگه داشته است.
با این توصیف، گزارههایی که ادعای علمی بودن دارند اما هیچ راهی برای آزمودن آنها وجود نداشته باشد گزارههایی غیرعلمی و به معنای دقیقتر شبهعلمی هستند. این گزارهها به هیچ عنوان قابل اتکا و قابل اعتماد نیستند.
گزارههای شبهعلمی دقیقا کدام موارد هستند؟ آیا مذهب یا اعتقاد به خدا شبهعلم است؟
گفتیم که پرداختن به این موضوعات ریشهای اگر از مسیر درست باشد قوه تشخیص را افزایش میدهد و اگر مسیر درست خودش را طی نکند اتفاقا میتواند قوه تشخیص ما را خراب کند و ما را به بیان سخنانی وادارد که هیچ پایه و اساسی ندارند. شوربختانه اینکه وقتی قوه تشخیص در موضوعات بنیادین زندگی خراب میشود به دیگر ابعاد زندگی ما هم سرایت و موجبات عوامزدگی ما را فراهم میکند و متاسفانه عوام در این حوزهها به سادگی بازی میخورند.
اینجا خیلی باید حواسمان جمع باشد که نگاه کلنگر و سیستمی خود را به رویکرد تحلیلی و تقلیلگرایی کاهش ندهیم و نگاهی جامع و مانع به این موضوعات داشته باشیم. با این رویکرد، گزارههای فلسفی، ادبی، هنری و مذهبی که قابلیت ابطالپذیری ندارند شبهعلمی نیستند چون این گزارهها برای نشان دادن درستی یا نادرستی ایدههایشان هر یک از روشمندی خاص خودشان استفاده میکنند.
آنها همچون موضوعات شبهعلمی از قواعد و لوازم حوزه علم سوءاستفاده نمیکنند و از این نمد برای خود کلاه نمیدوزند مگر اینکه عدهای پیدا شوند تا با گیج کردن مردم به اهداف خودشان برسند. بنابراین، همانطور که فلسفه و ادبیات و هنر روشمندی دارند مذهب هم روشمندی خاص خودش را دارد.

ازنظر قواعد فلسفه علم، هرگونه تلاش برای اثبات درستی یا رد یک گزاره غیرعلمی با توسل به ابزارهای حوزه علم نوعی خطای متدولوژیک است و نتیجه آن به سفسطه و مغلطه منجر میشود. همین خطای ذهن در تشخیص گزارههای مختلف است که گزارههای شبه علمی و خرافات را تولید میکنند. هرچقدر قوه تشخیص در ما ضعیفتر باشد خطاهای ذهنی و سوگیریها و تعصبات در ما قویتر ظاهر میشوند.
همانطور که گفتیم یکی از نشانههای شبهعلمی بودن گزارهها این است که ادعای علمی بودن دارند اما هیچ راهی برای آزمون آنها وجود ندارد مانند فال قهوه، طالعبینی، کفبینی و غیره. مدعیان این شیوهها با نمد علم برای خودشان کلاهی میدوزند تا مردم را بفریبند و جیبشان را خالی کنند. مسلما در این بین فیلسوفان و مذهبیون فرصتطلبی هم هستند که گزارههای فلسفی و مذهبی را تا حد گزارههای شبهعلمی تقلیل میدهند تا با آن مردم ناآگاه را بفریبند.
مطالعه تکمیلی: تعارض علم و دین: آیا علم رقیب دین است؟
آیا ما به جز جهان مادی و حوزه علم چیز دیگری هم داریم؟
گروهی معتقدند که در این دنیا چیزی جز جهان مادی وجود ندارد و همه چیز تنها از راه علم و استدلال قابل فهم است. این دسته گویی فراموش کردهاند که ما جهان فلسفی، جهان هنری، جهان ادبی و جهان ریاضی هم داریم که نتیجه توانایی انتزاع در مغزند مگر اینکه معتقد باشند که همه اینها نیز در مجموعه علم قرار دارند.
علم (Science) روشی است نظاممند درباره نگرش انسان به طبیعت که با روشهاى معین به دست مىآید و هدف آن کشف روابط پنهان و نظم میان پدیدههاست. بر اساس این تعریف، علم در مقابل غیرعلم قرار میگیرد. اما آنچه به عنوان دانش که کلیتر از علم است میشناسیم متشکل از همه دانستههایی است که نه تنها ازطریق علم که به هر روش دیگری از ابتدای تولد بشر به دست آمده و انباشته شده است.
دانش (Knowledge) متشکل از هز نوع اطلاعات و دانایی است که میتواند درست یا غلط باشد. بنابراین دانش عبارتست از همه دانستههای ما در مقابل همه نادانستههای ما. بر اساس این تعریف، دانش در مقابل جهل قرار میگیرد در حالیکه علم در مقابل جهل نیست بلکه در مقابل دانستههایی است که ازطریق آزمونهای علمی پدید نیامدهاند مانند اخلاق، فلسفه، منطق، مذهب و غیره که به آنها غیرعلم گفته میشود.
با این تعریف از علم و دانش نتیجه میگیریم که دانستههایی که علمی نباشند لزوما غلط نیستند بلکه صرفا در حوزه علم قرار ندارند و درست و غلط آنها هم با قواعد علمی سنجیده نمیشود مگر اینکه در زمره شبهعلم باشند که در اینصورت به راحتی میتوان با روشمندی علمی غلط بودن آنها را نشان داد.
با این تعریف از دانش، ما دانستههایی داریم که علمی نیستند و با روش علمی هم حاصل نشدهاند (صرفا در حوزه دانش هستند) اما میتوانند درست باشند مانند پرسشهای فلسفی، منطق، اخلاق، ارزشها، هنر، ادبیات، ریاضی، مذهب و مانند اینها. به این ترتیب از این مفهوم گسترده و عمیق دانش که همه حوزههای دانشی را دربر میگیرد 3 سیستم شناخت در مغز ما پدید آمده است که با آنها به درک جهان مادی و همچنین موضوعات غیرمادی میپردازیم:
1) شناخت علمی
2) شناخت فلسفی
3) شناخت معنوی یا مذهبی
در این میان خردهسیستمهایی همچون عرفان و ادبیات و هنر و غیره هم به وجود آمده که زیرمجموعه یا ترکیبی از سیستمهای اصلی شناخت محسوب میشوند. این 3 حوزه شناخت درک سیستمی انسان از جهان را و پدیدههای پیچیده را ممکن میکند.
هر حوزه ابزارهای شناخت مخصوص به خود را دارد. پس اگر در خصوص فلسفه گفتگو میکنید، منطق ابزار آن است. اگر در حوزه علم صحبت میکنید محدودیتهای علم را درنظر بگیرید و به روشمندی آن پایبند باشید. چنانچه در حوزه ارزشها و مذهب گفتگو میکنید مراقب باشید که دچار خلط مباحث و ارزیابیهای نادرست نشوید.
ناگفته پیداست که روش صحتسنجی گزارههای مذهبی کاملا متفاوت از دو حوزه دیگر علم و فلسفه است و اتفاقا معرفت خدا در همین حوزه شناختی قرار دارد. در حوزه فلسفه هم در مورد خدا بسیار سخن گفتهاند که اغلب آنها گزارههایی مبتنی بر گمان هستند. برای صحتسنجی این گزارهها هم راهی جز مراجعه به مذهب نیست.
پس تا اینجا متوجه شدیم که کسب معرفت پروردگار و شناخت خدا اساسا در حوزه علم نیست و هیچ ربطی به علم ندارد و در حوزه فلسفه هم همینقدر هست که فلسفه تنها میتواند سوالاتی عمیق در این خصوص مطرح کند بدون آنکه برای آنها جوابی داشته باشد. پاسخ قطعی را خود خدا در حوزه مذهب از طریق اولیایش داده است و شما هیچ تبیینی از خدا بهتر از آن پیدا نمیکنید.
مغز ما از چه لوازمی برای شناخت پدیدهها استفاده میکند؟
علت اینکه ما میتوانیم با هر 3 سیستم شناخت به درک پدیدهها و تولید دانش بپردازیم این است که لوازم آنها در مغز ما به ودیعه گذاشته شدهاند. عقل برای جهان فلسفه، حس برای جهان علم و احساس و شهود برای جهان معنا و مذهب در مغز ما قرار داده شدهاند. وقتی به چرایی پدیدهها فکر میکنیم در حوزه فلسفه هستیم، وقتی پدیدهها را تجربه میکنیم و از آنها یاد میگیریم در جهان علم هستیم و وقتی به عدالت و آزادی و یگانگی خدا میاندیشیم در حوزه معنا و ارزشها و مذهب هستیم.

اینکه باور داریم عقل در همه زندگی ما دخالت دارد به این دلیل است که این 3 حوزه شناختی در مغز ما درهمتنیدهاند و همزمان پردازش میشوند. عقل از یک طرف در ذهن ما پرسش مطرح میکند و از سوی دیگر برای تشخیص درستی پدیدهها و یافتن پاسخ درست به باورها و ارزشها و روشها رجوع میکند و بر اساس آنها برای هر حوزه شناختی منطق خاص خودش را میسازد. این لوازم شناخت جزو بدیهیات اولیه ساختار مغز ما هستند و قوه تشخیص ما به شدت به نوع کارکرد آنها بستگی دارد.
آیا میتوان لوازم شناخت را منکر شد؟
لوازم شناخت قابل نفی نیستند چون واقعیت دارند، چون ما دائما در حال استفاده از آنها هستیم.
لوازم شناخت در ما واقعیت دارند، بنابراین نفی لوازم موجب اثبات آنها میشود.
برای مثال ما نمیتوانیم بگوییم حرف زدن بلد نیستیم چون با بیان همین جمله به همه ثابت کردهایم که میتوانیم حرف بزنیم. بنابراین، ما علاوه بر درک علمی، قادر به درک حوزههای دیگری هم هستیم که در دایره علم قرار ندارند. در این حوزهها دانشهایی وجود دارد که میتوانند درست یا غلط باشند اما اثبات درستی آنها صرفا در حوزه خودشان و با لوازم خودشان صورت میگیرد. برای مثال در حوزه ریاضیات گزارهها با منطق ریاضیاتی اثبات یا رد میشوند ولی فلسفه منطق خاص خودش را دارد.
پاسخ به برخی پرسشهای رایج در باره وجود خدا
تا اینجا نشان دادیم که حوزه خداشناسی در حوزه دین و مذهب است و توسل به حوزههای شناختی دیگر برای اثبات یا رد خدا و حتی تلاش برای تعریف خدا به سفسطه و مغلطه میانجامد. همچنین نشان دادیم که باورهای مذهبی دائر مدار حوزه اثبات و نفی نیست پس حرفهایی که خداباوران در خصوص اثبات خدا میزنند و همچنین حرفهایی که خداناباوران در خصوص رد خدا میزنند هیچکدام بنیانی ندارد. در ادامه با طرح سوالات کلیدی، بیشتر به توضیح این موضوع میپردازیم.
آیا میتوان به کمک علم خدا را رد یا اثبات کرد؟
موضوع خدا با این فرض که متعلق به جهان غیرمادی و به طور خاص در حوزه مذهب بررسی میشود اساساً در حوزۀ اثبات و نفی نیست. هرنوع استدلالی هم به کار گرفته شود، بر اساس گرامر زبان مادی است که قابل تعمیم به جهان غیرمادی نخواهد بود.
همانطور که در مطالب قبل بیان شد خداوند توسط انسان قابلاندازهگیری نیست که بتوان او را به کمک ابزارهای علمی اثبات کرد اما این همچنان بدان معنا نیست که خداوند وجود ندارد، چون عدم، قابل اثباتِ نفی نیست. چیزی که نیست را نمیشود ثابت کرد که نیست. در محافل حقوقی دنیای مادی هم اساساً برای اثباتِ عدم، دلیل مطالبه نمیکنند بلکه این «وجود» است که نیازمند اثبات است آن هم به حکم عقل (مبانی استنباط حقوق اسلامی، دکتر ابوالحسن محمدی). مسئلۀ وجود هم زمانی قابلاثبات است که در حوزه جهان ماده باشد. بنابراین، هر انسانی میتواند به خداوند اعتقاد داشته باشد یا نداشته باشد اما آنچه مسلم است این است که اعتقاد به خداوند نیازی به اثبات و ارائه دلیل ندارد.
پیشفرض كسانی كه تصور میكنند خدا در جهان طبیعت به گونهای اندركنش دارد که میتوان بر آن مبنا وجود خدا را ثابت كرد و همچنین پیشفرض آنهایی که چون اثری از دستان خدا در طبیعت و آزمایشگاه ندیدهاند پس خدا را ردّ میكنند، هر دو از ریشه غلط است. خدایی که قابل اندازهگیری باشد، خدا نیست و خدایی هم که به دلیل ناتوانی ما از فهم طبیعت باورپذیر شده باشد درواقع خدای رخنههاست.
ما نمیتوانیم اثر انگشتان خدا را در طبیعت ببینیم چون خدا در سلسله روابط علت و معلولی جهان مادی نمیگنجد، هرچند خلقت جهان به او نسبت داده شود؛ درغیراین صورت خودِ خدا هم باید علتی داشته باشد تا جهان دچار تسلسل نشود که در این صورت آن خدا دیگر خدا نخواهد بود. بنابراین، توصیه ما این است که این ماجرای مرغ و تخم مرغ را رها کنید و ذهن خود را آشفته نکنید.
آیا بار اثبات خداوند بر دوش مدعیان است؟
خداناباوران نمیتوانند بگویند بار اثبات ادعا بر دوش مدعیان است چراکه موضوع خدا با این فرض که متعلق به جهان غیرمادی است اساسا در حوزه نفی و اثبات علمی یا عقلی نیست بلکه موضوع آن در حوزه باورها و اعتقادات است که دخلی به جهان علم ندارد. بنابراین، افراد میتوانند به خدا باور داشته باشند یا باور نداشته باشند و دراین خصوص مسئولیت با خودشان است اما نمیتوانند ادله نفی و اثبات خدا را از دیگری طلب کنند. چون دیگران هم اگر به خدا باور داشته باشند مسلما هیچ دلیل قابل ارائهای برای ثابت کردن باورشان نخواهند داشت.
سوالی که زیاد پرسیده میشود: انسان مخلوق خداست یا حاصل فرگشت زیستی؟
این یک سوال بنیادین است که به آن پاسخهای زیادی داده شده است اما اغلب آنها از سوگیری شناختی در امان نبودهاند و اغلب مدافعان این نظریات صرفاً به تبیین مدلهای ذهنی خود پرداختهاند. با مراجعه به حوزههای شناختی که در بالا توضیح داده شد، پدیده خلقت باید در حوزه مذهب بررسی شود حال آنکه نظریه فرگشت نظریهای است در حوزه علم زیستشناسی و از آنجا که نمیتوان با لوازم اثبات و نفی یک حوزه، در جهت اثبات یا ردّ گزارههای یک حوزه مستقل دیگر اقدام کرد این پرسش که انسان مخلوق خداست یا حاصل فرگشت زیستی از پایه غلط است.
به این نکته توجه داشته باشید که ما در هیچ نقطهای از طبیعت و با هیچ وسیله و دستگاهی نمیتوانیم پدیدهای (ازجمله خلقت مستقیم انسان توسط خداوند) را بیابیم كه علتی مستقل از قوانین طبیعت و مستقیما از سوی پروردگار داشته باشد بلكه هرچه هست به سلسله علل و عوامل مادی پیش از خودش مرتبط است و نظریه فرگشت هم در میان همین سلسله قرار دارد.
بنابراین در هیچ کجا از قوانین طبیعت و فرایندهای تکاملی جهان نمیتوان علتی مادی و قابل اندازهگیری را مستقیماً به خداوند نسبت داد؛ لذا این پرسش كه انسان موجودیست حاصل فرگشت زیستی یا موجودیست كه خداوند مستقیماً او را خلق كرده است در اساس خود، پرسشی است غلط چون خداوند را به جهان ماده و روابط علت و معلولی وارد میكند.
حتی اگر روزی دستاوردهای علمی جدید نشان دهند كه نظریه فرگشت باطل بوده است، این بطلان یک بطلان علمی است نه مذهبی و شكست نظریه داروین هم صرفا به كمك یك قانون علمی دیگری صورت خواهد پذیرفت نه به کمک استدلالهای مذهبی و بنابراین همچنان این ادعا غلط خواهد بود كه نظریه فرگشت باطل است چون خدا هست و انسان را خداوند مستقیماً آفریده است. این فرض، یک تعمیم نارواست.
چه کسی میداند که فرایند خلقت انسان چگونه رخ داده است؟ واقعا اگر انسان حاصل فرگشت زیستی باشد به این معناست که انسان مخلوق خدا نیست؟! فراموش نکنیم که طبیعت دائما دستخوش تغییر و تکامل است و اگر جهان طبیعت مخلوق خداوند باشد مسلما قوانین آن هم (از جمله قوانین فرگشت) مخلوق خداوند است.
یک ایراد اساسی دیگر در این حوزه، نسبت دادن منشأ انسان به نظریه فرگشت است که توسط برخی خداناباوران تبلیغ میشود که این هم یک پیشفرض نادرست است. چون کار فرگشت زیستی نشان دادن سیر تکاملی موجودات است نه منشأ آفرینش آنها! حتی اگر هم بپذیریم که کشف منشأ آفرینش در حوزه علم است آن علم مسلماً نظریه فرگشت نیست بلکه علم بیوشیمی است. متاسفانه برخی افراد حتی به تفاوتهای حوزههای مختلف علم هم توجه نمیکنند.

متاسفانه در بسیاری از عرصههای زندگی ما به این خطاهای شناختی مبتلا هستیم و به همین دلیل ارزیابیهای ما در مورد پدیدهها به سادگی غلط از کار درمیآیند. نظرات مردم و حتی برخی صاحبنظران در خصوص فرگشت گاهی آنقدر عجیب است که انسان را به خنده میاندازد. واقعا گاهی آدم انگشت به دهان میماند که چگونه افراد صاحبنظر و اهل مطالعه تفاوت میان واقعیت و حقیقت را متوجه نیستند.
ما میتوانیم معتقد باشیم که خداوند انسان را آفریده است اما این اعتقاد، اعتقادیست در حیطه و حریم باورها و به کمک اسناد و مدارک و روشمندی خاص خودش نشان داده میشود نه شواهد علمی. اعتقادات مذهبی هم هرگز قابل تعمیم به گزارههای علمی نخواهند بود. بنابراین، منشأ حیات نهتنها به لحاظ علمی در حوزه و حریم نظریه فرگشت نیست بلکه از نقطه نظر فلسفۀ علم حتی در حوزه و حریم کل مجموعه علم هم نیست.
”نظریه فرگشت به هیچ طریقی نمیتواند نشان دهد که خداوند انسان را نیافریده است و اعتقاد به پدیده خلقت مستقیم هم به هیچ طریقی نمیتواند نظریه فرگشت یا هر نظریه علمی دیگری را ابطال کند. راه بهتر این است که هرچه زودتر به این بحثهای ناتمام و بیفایده پایان داده شود.“
آیا ماده میتوانسته بدون دخالت خدا از هیچ خودش را به وجود آورده باشد؟
تحقیقات علمی و فرضیات جدید در جایگاه علمی خود بسیار با ارزش و مفیدند و تجربه نشان داده که همیشه برخی از آنها از احتمالی از درستی برخوردارند؛ ازجمله نظریه خلقت جهان از هیچ در زمان صفر (مهبانگ) که به کمک روابط کوانتومی توضیح داده میشود. اینجا باید دقت شود که این بیان که ماده میتواند از هیچ خودش را بهوجود آورد پس خدا وجود ندارد، گزارهای کاملاً غلط است.
چون هیچ، در فیزیک یک چیز خاص است. هیچ، به معنای عدم نیست بلکه یک میدان کوانتومی است. قبل از هیچ هم برای فیزیکدان مهم است. هیچکس تاکنون نتوانسته نشان دهد قبل از هیچ چه بوده است، لذا با این فرضیه نمیتوان وجود خدا را انکار کرد.

از طرف دیگر، این فرضیه که چون پیش از مهبانگ زمان وجود نداشته است پس علّتی هم برای جهان متصوّر نیست بنابراین جهان تنظیمکنندهای ندارد قابلقبول نیست. میدانیم که احتمال هیچ رویدادی در فیزیک کوانتوم، صفر نیست اما این بدان معنا نیست که جهان تنظیم کننده یا علّتی ندارد، چون احتمال وجود تنظیم کننده هم بر این اساس قطعاً صفر نخواهد بود.
جهان حتی اگر بر اساس قوانین فیزیک کوانتومی، بتواند خودش خودش را بوجود آورد همچنان وجود خالق رد نمیشود چون همه این گفتگوها در محدوده یک جهان مادی و قوانینش صورت میگیرد و ما هنوز منشأ این قوانین را نمیدانیم. برخی هم معتقدند که در بینهایت احتمالات کوانتومی پیش از خلق جهان، یک احتمال هم این است که جهان تصادفا به این صورت ایجاد شده باشد.
آیا جهان میتواند بر اثر تصادف و شانس پدید آمده باشد؟
اگر فرض شود که جهان در اثر تصادف پدید آمده است، همچنان نمیتوان منشأ آن را به شانس مرتبط کرد چون قوانین تصادف و شانس و احتمالات در ریاضی کاملا تعریف شدهاند. تئوری تصادف و احتمالات از قانونمندی خاص خود برخوردار است و معنای آن در علم معادل بیقانونی نیست، ازاینرو صحبت از شانس در میان نیست و توسّل به تصادفی یا بیقانون بودن جهان فرضی محال است.
تصور کنید وقتی دو اتومبیل با هم برخورد میکنند معمولاً میگوییم تصادف کردهایم اما این از دید ما یک تصادف محسوب میشود ولی از دیدگاه قوانین طبیعت، یک برخورد کاملاً قانونمند و حسابشده است. شیر یا خط انداختن هم پدیدههایی تصادفی محسوب میشوند اما اگر همه دادههای فاصله و نیروی وارده و وزن و غیره را داشته باشیم میتوانیم با دقت بالا حرکت بعدی را پیشبینی کنیم. بنابراین بهتر است به پدیدههای شانسی و تصادفی بگوییم پدیدههای مجهولالعلت.

آیا قوانین فیزیک این جهان را آفریدهاند؟
برخی معتقدند که چون جهان قانونمند است و پدیدههای آن نمیتواند تصادفی باشد پس این قوانین فیزیک بودند که جهان را آفریدند. اما این استدلال هم بینقص نیست. قوانین فیزیک نهتنها قدرت آفرینش ندارند بلکه حتی علت پدیدهها نیز نیستند. قوانین فیزیک شرح میدهند که یک ماشین چگونه کار یا حرکت میکند ولی دلیل بهوجود آمدن ماشین را توضیح نمیدهند.
اینجا قدرت خلاقیت انسان مطرح است. یک چنین قوانینی که صحت آنها بهوجود چیز دیگری وابسته است و بدون ماده و انرژی معنایی ندارند، چگونه میتوانند خالق خود باشند؟ یک عده دیگری هم پیدا شدهاند که از نمد کوانتوم برای خود کلاه میبافند. یعنی تلاش میکنند با قوانین حوزه فیزیک کوانتوم وجود خدا را ثابت کنند که پاسخ این عده هم در بالا به تفصیل داده شد.
از نظر علم آیا جهان ازلی است یا آغازی داشته است؟
بر اساس نظریۀ انفجار بزرگ و با برونیابی انبساط جهان در زمان رو به عقب بر اساس نسبیت عام، به نقطهای در گذشته با چگالی و دمای بینهایت میرسیم که آنتروپی جهان در این نقطه حداقل بوده و نظم در حداكثر ممكن خود قرار داشته است.

ابعاد عالم در این نقطه، صفر و چگالي و انحنای فضا- زمان، بینهايت بوده است. اين شرايطِ بسيار ناپايدار به انفجار مهيبی منجر شد كه همۀ عالم كنونی ما، شامل فضا، زمان و مادّه، نتيجۀ آن انفجار اوّليّه است و تاکنون در حال انبساط بوده است. با انبساط جهان، آنتروپی جهان هم دائما رو به افزایش بوده است.
آنتروپی را عموماً به عنوان معیاری برای بینظمی درنظر میگیرند. از دیدگاه میكروسكوپیك هنگامی كه بینظمی افزایش مییابد، آنتروپی سیستم نیز افزایش مییابد. ازاینرو طبق قانون دوم ترمودینامیك، فرایندهای واقعی كه در جهان روی میدهند، همگی در جهت اصل افزایش آنتروپی و به تبع آن افزایش بینظمی هستند.
در واقع علّت و محرّک اصلی وقوع پدیدهها در جهان، افزایش آنتروپی است. همین تغییر آنتروپی در جهان است که زمان را به وجود آورده است. چنانچه آنتروپی یک سیستم به حدّاکثر خود برسد، سیستم به تعادل میرسد و همۀ فرایندها متوقّف میشوند و به تبع آن، زمان هم متوقّف میشود.
پس اگر بپذیریم که آنتروپی جهان همواره در حال افزایش بوده است و اگر آن را در زمان رو به عقب دنبال کنیم به نقطهای در حداکثر نظم و حداقل آنتروپی میرسیم؛ بنابراین، میتوانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که جهان هستی، آغاز و انجامی داشته و ازلی نبوده است.
البته این نقطه تازه اول دعوا بر سر این است که چه کسی جهان را خلق کرده است! عدهای میگویند قوانین طبیعت، عدهای معتقدند نیروی گرانش، عده دیگری میگویند از هیچ (نوسانات کوانتومی خلأ) و عدهای هم به نظم موجو در جهان استدلال میکنند و از آن وجود ناظم را نتیجه میگیرند. ولی واقعیت این است که همه اینها فرضهایی هستند متعلق به جهان مادی که در سلسله روابط علت و معلولی تفسیر میشوند و همانطور که در بالا بررسی شد، ارتباطی با بود و نبود خدا ندارند. لذا، ماجرا پیچیدهتر از این حرفهاست.
سخن آخر: بالاخره تکلیف چیست؟
تا اینجا به بررسی ادله اثبات یا رد وجود خدا در حوزه علم پرداختیم و با تشریح روشمندی علمی در فلسفه علم نشان دادیم که این گفتگوها تا چه حد میتواند در حوزه علم یقینآور باشند. نشان داده شد که در حوزه علم نه تنها نمیتوان در مورد بود یا نبود خدا سخن گفت بلکه حتی نمیدانم هم میتواند پاسخی سوگیرانه باشد.
همچنین توضیح داده شد که در مغز ما لوازمی وجود دارد که با آنها 3 حوزه اصلی شناختی را درک میکنیم و اگر موضوعاتی غیرقابل اثبات مانند وجود خدا و اعتقاد به خدا در ذهن ما مطرح میشود به دلیل توانمندیهایی است که در مغز ما به ودیعه گذاشته شده است و ازطریق آنها ما میتوانیم چیزهایی را بفهمیم که در جهان ماده وجود ندارند.
”با این تفسیر، انسان کاملا آزاد است که به خدا باور داشته باشد یا نداشته باشد و این انتخاب اوست و لزوما باید توسط خود او و به کمک لوازم شناختی خودش اتخاذ شود نه استدلالهای دیگران.
اعتقاد به خدا در حوزه باورها و از جنس شهود و رابطه قلبی است که با مراجعه به درون و خودشناسی حاصل میشود نه توسل به پیرایههای بیرونی. این باورها را نمیتوان با لوازم اثبات و نفی به چالش کشید یا در یک چارچوب مادی تعریف کرد؛ پس دست از سر مردم بردارید.“
بنابراین، اگر به خدا باور دارید وجود او در قدم اول ازطریق رابطه قلبی با او حس میشود و در قدم بعدی برای شناخت او باید به حوزه معرفتی یعنی مذهب مراجعه کنید و توضیحات لازم را از این حوزه بخواهید. خواهید دید که هیچ تبیینی از خدا، معرفت خدا و یگانگی خدا بهتر از تبیینی که در مذهب شیعه بیان شده است وجود ندارد.
متاسفانه اغلب آدمها ازتباطشان با خودشان قطع است و ندای درونشان را نمیشوند. اگر با خودشان شفاف و صادق باشند و قدر خودشان را بدانند حتما صدای آن را میشنوند. حتما میپرسید مگر مذهب کارش اثبات خدا نیست؟ پاسخ این است که حتی در حوزه مذهب هم خدا اثبات نشده بلکه بدیهی فرض شده است: آنجا که میگوید “أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ”. یعنی فرض بر این بوده است که انسانها به طور فطری بدون هیچ واسطهای خدا را میشناسند و میتوانند با او ارتباط برقرار کنند.
همه تلاش ما در این مقاله این بود که در حد دانشمان پیرایههای ارتباط میان خالق و مخلوق را بزداییم و به مخاطبان یادآوری کنیم که همه چیز را نمیتوانیم با منطق و استدلال تفسیر کنیم. برخی پدیدهها از دسترس درک و حواس ما خارجند و ما نمیتوانیم در مورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه نظر قطعی منطقی بدهیم اما میتوانیم به قلب و درون خود مراجعه کنیم و پاسخ را آنجا پیدا کنیم.
این مطلب صرفا بر اساس رسالت آکادمی خرد به رشته تحریر درآمد و هدف از آن روشن شدن برخی ابعاد شناختی در ذهن، سوگیریها و خطاهایی که عقل میتواند به آنها مبتلا و در ارزیابیهایش دچار خطا شود و درنهایت کمک به ارتقای قوه تشخیص و تصمیمگیری در زندگی خوانندگان عزیز است و امیدوارم مفید واقع شود.
لطفا هرگونه نظر یا پیشنهاد یا انتقادی در خصوص این موضوعات دارید را در بخش دیدگاهها بنویسید و درصورت مطرح شدن سوال، در کمترین زمان به آنها پاسخ خواهم داد. این گفتگو ادامه دارد و در آینده ابعاد دیگری از پشت پرده ذهن انسان را در قالب مقالات مکمل خواهیم نوشت.


بزرگترین اختراع انسان خدا بود
این اختراع چنان از ابعاد مختلف بدان پرداخته شده که اکنون ما مخلوق آن شده ایم
در واقع ما خالق خدا هستیم و به جهت جدی گرفتن این مخلوق درحد افراطی او الان جایش را با ما عوض کرده و او خالق ما شده
این دگر دیسی در زندگی بشر به کرات اتفاق افتاده
خلق سیستم اداری و دچار شدن در همین سیستم
خلق کامپیوتر و وابسته شدن به آن
خلق موبایل
خلق تلوزیون
خلق اینترنت
خلق پول
و……
این چرخه همچنان ادامه دارد
بزرگترین کشف و خلق انسان پدیده ایی بود بنام خدا یا خدایان که حد بالای آن خلق خدایی بود که همه جا هست هیچکس نمیتواند آنرا ببیند و کامل است
با سلام خدمت شما دوست عزیز
باید عرض کنم که استدلال شما چندین خطای منطقی دارد:
1- خطای دور باطل و نادیده گرفتن تقدم زمانی علت و معلول: چیزی را که ما اختراع کردیم مصنوع ماست و او نمیتواند ما را اختراع کند چون او بعد از ما ایجاد شده است. وسیله ای که توسط سازنده اش خلق شده نمیتواند سازنده خودش را خلق کند چون سازنده قبل از اختراع وجود داشته است.
2- خطای کنترل: انسان کامپیووتر یا ربات را میسازد و میتواند آن را خاموش کند یا تغییر دهد اما ما چنین احاطهای بر خدا نداریم.
3- تفسیر نادرست از مفهوم وجود: انسانها به خداوند باور دارند چون وجود او را ضروری میدانند بنابراین خداوند (اگر بپذیریم که وجود دارد) وجودش مستقل از انسان است.
4- خطای پیش فرض نادرست: با فرضی که شما چیدید که خداوند اختراع بشر است دراین صورت خداوند حتی در صورت وجود یک موجود غیرضروری است که عمرش مدتها پیش باید به سر آمده باشد در حالیکه در واقعیت چنین نیست.
5- خطای طبقهبندی: اگر خدا ساخته دست بشر باشد پس ناقص است چون انسان ناقص است و خدایی که انسان را خلق کرده باشد باید کامل باشد و نمیتواند ناقص باشد.
6- بیتوجهی به مفاهیم کشف و اختراع: خداوند درک و کشف میشود نه اختراع. آیا عدد 2 را ما اختراع کردیم؟ اعداد مفاهیمی در طبیعت هستند که واقعیت دارند و ما آنها را کشف کردهایم نه اختراع. مفاهیم بی شماری در جهان هستند که مستقل از انسان وجود دارند و ما آنها را کشف کردهایم نه اختراع. شاهکار اعداد، مفهوم بینهایت است. آیا ذهن محدود ما میتواند بینهایت را خلق کند یا ذهن ما تنها میتواند بینهایت را «درک» کند؟
7- قیاس معالفارق: خدایی که همه جا باشد کامل است و نمیتواند جزئی از یک کل باشد و انسان به عنوان یک جزء نمیتواند یک کل را اختراع کند.
8- تمنایِ تشنه، دلیل بر وجود آب است؛ نه اینکه آب را ساخته است. توانایی ذهنی ما در تصورِ «مطلق»، نشاندهندهی این است که ما با یک واقعیتِ مطلق در جهان هستی مواجهیم، وگرنه ذهنِ محدود ما هرگز نمیتوانست فراتر از تجربیات محدود خود، مفهوم بینهایت و کمال را تولید کند. هر نیازی در انسان بیانگر و تجلی واقعیت و حقیقتی در جهان بیرون است.
9- استدلال شما بر این پایه استوار است که انسان برای رفع ترسها و نیازهایش، خدا را اختراع کرده است. اما این استدلال «توصیفی» است نه «هستیشناختی». یعنی فقط توضیح میدهد که انسان چرا به خدا نیاز دارد، اما نمیتواند ثابت کند که خدا وجود ندارد.
10- بیتوجهی به اخلاق و ارزشهای انسانی. اگر ما خالق خدا بودیم، منطقی بود که خدا همیشه مطابق میل و سودِ ما عمل میکرد، نه اینکه ما را به چالش بکشد و از ما بخواهد فراتر از خودمان حرکت کنیم و از خودمان و خواستهها و آرزوهایمان فاصله بگیریم.
11- خطای تعمیم ناروا: کامپیوتر و موبایل پدیدههایی مادی هستند و شما آنها را به پدیدههای هستیشناسی تعمیم دادید. اینها پدیدههایی ناهمجنس هستند.
استدلال شما بیشتر شبیه به یک «نقد اجتماعی» بر دینداری سنتی است تا یک استدلال فلسفی محکم. شما از پدیده «اسیر شدن ابزار» به نتیجهگیری «اسطورهای بودن خدا» رسیدهاید. این یک جهش منطقی است. اینکه انسانها ممکن است از مفهوم خدا سوءاستفاده کنند یا او را ابزاری برای قدرت سازند، دلیل بر این نمیشود که اصل وجود خدا، یک اختراع بشری شبیه به «موبایل» یا «پول» باشد. هستیشناسی با جامعهشناسی تفاوت دارد و نمیتوان این دو را در هم آمیخت.
سلام استاد بابت مقاله مفیدتون بسیار سپاسگذارم یک سوالی داشتم به نظرتون اگر خدایی وجود دارد،چرا انسان و جهان و بهشت و جهنم را آفرید و قرآن را قرار داد تا به قولی کار نیک انجام بدیم و به بهشت بریم و اگر کارناپسند کردیم به جهنم
مانند یک ماتریکس
به نظرتون دلیل اینکار ها چی هستش
بعضی ها میگویند چون خدا قادر و توانا است و مادی نیست، نیازی هم نداره به آفرینش و فقط به ما لطف کرده که این ادعا باز هم سوال داره که برای چی لطف کرده
با عرض سلام و احترام خدمت شما دوست گرامی
در پاسخ به پرسشتان انشالله در قرار ملاقات بعدی که با خدا دارم حتما این پرسش شما را هم مطرح میکنم…
اما از شوخی گذشته اگر ما از کار خدا سر درمیاوردیم که وضعمان این نبود
ما بنده خدا هستیم و با همین ابزارهای مادی که محدود به زمان و مکان هستند فکر میکنیم پس هرچی بگیم خداوند از آن منزه است. برای پاسخ دادن به چنین پرسشهای عمیقی باید بتوان فراتر از زمان و مکان و جهان مادی فکر کرد اما من و شما حتی نمیتوانیم چنین چیزی را تخیل کنیم.
در عین حال چون از من پرسش کردی از باب احترام پاسخی میدم که صرفا نظر من است و لزومی هم نداره که حتما درست باشه:
از امام علی (ع) روایت است که خداوند میفرماید من گنج پنهانی بودم و جهان و انسان را آفریم تا مرا کشف کنند.
اما این گنج پنهانی که خداوند از آن سخن گفته چیست؟
خداوند صفاتی دارد همچون علم و عدالت که در ذاتشان ارزشمند هستند و تنها انسان میتواند ارزش آن را درک کند. برای تجلی این صفات جهانی افرید مبتنی بر جبر که در ظاهر نشانی از عدالت در آن دیده نمیشود و سپس انسان را آفرید همراه با درک از علم و عدالت و مسئولیت برقراری عدالت در جهان را به او سپرد تا او تجلی عدالت خدا در جهان باشد. بنابراین انسان آزاد ولی مسئول آفریده شد تا تجلی صفات حدا در جهان باشد و با آن به کمال برسد. تصور کنید که حتی پدر و مادر ما هم ما را آزادانه به دنیا آوردند تا ما را به کمال دنیایی برسانند و در این مورد از ما اجازه نگرفتند چرا؟ چون زندگی و کمال حق مسلم ماست.
بهشت و جهنم هم تجلی رفتار انسانها در مقابل اصل و ریشه خودشان است و این یک واقعیت است نه شبیهسازی یا بازی. اگر از یک دانه یپرسی کمال تو در چیست او به تو پاسخ خواهد داد کمال من در این است که به میوه تبدیل شوم و این کمال برای درخت مبتنی بر جبر است. اما در خصوص انسان که ازاد است کمال او از قبل تعیین نشده است بلکه او مبتنی بر آزادی و مسئولیتی که دارد باید مسیر کمال خود را به دست خودش و انتخابهای خودش بسازد. لذا تفسیر و تعبیری که از بهشت و جهنم میکنند قدری سطحی و کممایه است و در ان کمتر نشانی از معنای زندگی دیده میشود.
به همین دلیل هر انسانی با یک ماموریت و رسالتی به این دنیا میآید و کمال او در این است که رسالتش را که شاخهای از عدالت است کشف کند و بنای زندگی را بر آن بگذارد. و امروز به خوبی میدانیم که رسالت و معنای زندگی انسانها با مرگشان پایان نمییابد و همین نکته نشان میدهد که مرگ فیزیکی برای انسان حتی در همین دنیا هم پایان ماجرا نیست. زندگی انسان بسیار پرمعناتر و پیچیدهتر از این است که آن را به یک بازی بیهدف تشبیه کنیم و اگر به من بگی خوب این انسانها که بسیار اندکند و این دنیا رو آدمهای ظالم و فرمایه پرکرده با کمال تاسف باید بهت بگم که این هم یک واقعیت است و هر انسانی به یک چنین شرافتی دست پیدا نمی کنه.
دوست عزیز من فکر میکنم انسان و هدف او از زندگی باید به شکل جدی بازتعریف بشه و چون شما این پرسش را مطرح کردی بنابراین این مسئولیت بر گردن شما هم هست. وضعیت امروز ایران و مصائبی که خودمان بر سر خودمان آوردیم و همه را به گردن خدا انداختیم هم به خوبی نشان میدهد که ما باید در شیوه نگرشمان به خود و دنیای اطرافمان تجدید نظر اساسی کنیم.
من در حد فهمم از جهان و انسان مطالبی نوشتم که شاید قطرهای در مقابل دریای حقیقت هم نباشد اما ما چارهای جز این نداریم…
ممنونم از استاد نخعی بزرگوار.
و منتقدین ایشان.
مطالب زیادی از شما آموختیم.
با عرض سلام و احترام
بسیار سپاسگزارم بایت لطف و محبت شما و خوشحالم که مطالب برای شما مفید بوده است و همچنین تشکر ویژه بابت دقت و ریزبینی به دور از سطحینگری شما که امیدوارم سرلوحه دوستانی قرار گیرد که مطالب را سطحی و همراه با پیشداوری مطالعه میکنند.
سلام.و درود!
از دانش،صبر و حوصله،متانت،ادب شما خرسندم.
از ارائه قطراتی از دریای دانش خودتان در خصوص مباحث ریشه ای و بنادی که به رایگان در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم.
بنده کارشناس علوم اجتماعی هستم و از دوران نوجوانی علاقه زیادی به این مباحث داشتم.
متاسفانه بسیاری از سوالات نوجوانی و کودکی افراد ،پاسخ درستی دریافت نکرده اند تا اعتقاد و دینی مان تقویت و به روز رسانی شود تا ضمن استحکام پای عقلانیت ودیانت باعث نلغزیدن ها و خطا های زندگی شده و همچنین بتوان با تربیت صحیح ،آن عقاید صحیح را به نسل بعدی ارایه دهیم تا شاهد فاصله گرفتن فکری،روحی و عقیدتی فرزندانمان نباشیم.
از همه منتقدان هم ممنونم که از نظرات ایشان هم استفاده نمودم.
ممنونم استاد نخعی!
سلام وقت بخیر، شما دارید سخنان قران رو انکار میکنید با مقاله ای که نظر شخصی خودته فقط، خداوند و دین اسلام و قرآن مرتب از انسان خواسته تعقل تفکر کنن در خلقت اسمان زمین بعد شما میگی اعتقاد بخدا قلبی هست نه عقلی این حرفت دقیق حرف راهبان مسیحی هست که میگن با عقل منطق نباید در مورد خدا و دین حرف بزنیم فقط قلبی بدون دلبل عقلی بپذیرید،درحالی که قران و خدا و پیامبران مرتب از انسان ها خواستن با عقل تفکر در جهان پی به علت خلقت یعنی خدا ببرند همچنین سخن فیلسوفی که گفته اگر جهان مادی علت نخستینش خدا هست چه کسی خدا رو خلق کرد رو آوردی بعنوان اینکه چون خدا مادی نیست پس استدلال قوی که نود درصد ملت جهان خواص و عوام این استدلال قوی رو قبول دارن که خدا علت نداره علت العلل هست ازلی و بدون علت هست وگرنه اگر خدا هم علت داشت که علت العلل و خدا نبود بلکه مخلوق بود و به تسلسل می انجامید جالب این قسمت حرفت بود که هیچ کس جز خودت چنین حرفی قبول نداره اونجا که گفتی اگر خدا رو علت نخستین جهان مادی قبول کنیم تسلسل هست چون جهان مادی است خدا غیرمادی، این سخنت بی منطق ترین غیرعلکی ترین سخنی هست که جز خودت هیچ کس قبولش نداره کاملا برعکس حرف شما، هر معلولی علتی دارد و همین زنجیره میرسه به علت نخستین چون علت نخستین اگر مادی باشه امکان وجوددجهان وجود نداشت پس باید علت العلل یا علت نخستین جهان موجودی غیرمادی باشد این بر اساس منطق و تعقل هست که علمی که ازش دم میزنی گزراش کاملا منطقی عقلی هست،پس اونجا که گفتی اگر علت العلل وجود جهان را خدا بخوانیم تسلسل هست سخنی کاملا گمراه کننده باطل و غیر متطقی هست ،شما هم برخلاف سخنان دانشمندان اسلامی هم قران و اسلام سخن گفتی هم حتی مشخص سر سوزن از فلسفه منطق و حنی سخنان دانشمندان فیزیک کوانتوم و خیلی از دانشمندان خداباور رو نخوندی فقط رفتی سختن اون راسل که یک خدا ناباور بود و سخنش یک مغلطه پوچ بود و جواب اون سخنش بارها دانشمندان دادن که اون سست ترین بچه گانه ترین بهانه تراشی بود که راسل برا رد خدا آورد چسبیذی ب سخن مغلطه آمیز راسل که اگر علت اولیه جهان خداست پس علت وجود خدا چیست، این سخن یک مغالطه بچه گانه هست که همون زمان دانشمندان محکم جواب این مغلطه رو به اون دانشمند بیخدا دادن و میشه گفت مادی گرایان مغزشون اینقدر در محاصره ماده هست که خدا رو مادی و مخلوق با خصوصیات مادی تصور کردن مثل راسل برای. همین اون سخن مضحک که راسل در رد اثبات خدا با برهان علیت آورد نه تنها برهان علیت رو نتونست خدشه ای بهش وارد کنه بلکه این برهان علیت یکی از قوی ترین برهان های تمتم دوران ها هست هرگز هم هیچ مادی گرایی نمیتونه بهش خدشه ای وارد کنه انوقت شما میری بین این همه سخنان که وجود خدا رو نمایان میکنن رها میکنی میای سخن یک دانشمند خدا ناباور رو که سخنش یک مغالطه پوچ هست میاری تو مقاله تا برهان علیت رو خراب کنی و بازبنویسی آخرین میخ بر تابوت فلسغه اسلامی،باید گفت نه شما نه مادی گرایان دیگر هرگز نمیتونید به برهان های که عقل انسان ها میتونن بپذیرنش براحتی چون منطقی و با دلیل هست، خراب کنید یا سعی در بطلان اونا داشته باشید، بهتره دست از گمراه کردن مردم برداری، خدا در قطره های باران تا کف اقیانوسها تا جا حای جهان نمایان هست،بسیاری از دانشمندان فیزیک کوانتوم نشون دادن جهان باید علتی غیرمادی داشته باشه بهتره بری کلیپ هاشون ببینی بعد بیای مقابل قران و خدا جبهه بگیری، مقالع شما کاملا میخواد بگه دلایل و برهاین عقلی در وجود خدا رو تضعیف میکنه همه چیز رو با عینک مادی میبنه،و همراه با امثال برتراند راسل و سخنان یک بیخدا، سعی داری بگی خدا با عقل دلیل قابل اثبات نیس فقط باید چشم بسته قلبی ردش کنیم یا بپذیریم، درحالی که قران و اسلام مرتب از انسان میخواد تفکر کنن و با تعقل تفکر دلیل وجود جهان رو پی ببرن که خدا هم جهان رو خلق کرده هم مدیریت میکنه، بعد شما میای برخلاف سخنان قران میگی خدا در طبیعت وجود نداره دست خدا موجود نیس همه چیز مادی هست، دوستان برید سخنان دانشمندان فیزیک کوانتوم و دیگر دانشمندان خدا باور ببینید مقایسه کنید با سخنان خدا ناباور با عقل منطق تفکر کنید ببینید کدوم برحق میگن و عقل منطق شما کدوم قبول میکنه، متاسفانه هرکسرسیده مقاله زده میره سراغ چن تا از دانشمندان بیخدا که غرق مادی گرایی بیخدایی بودن سخن اونا رو میارن تو مقاله و مردم از خدا دور میکنن مردم غرق بی خدایی و مادی گرایی کنن، بهتره بری سخنان دانشمندان فیزیک کوانتوم ببینی تا متوجه بشی علت نخستین جهان هرگز نمیتونه مادی باشه
امیرجان با عرض سلام و همچنین خسته نباشید بابت این همه مطلبی که شتابزده و از سر عصبانیت نوشتی
رفیق واژگانی مثل «مادیگرا»، «بیخدا»، «گمراهکننده»، «سرسوزن کوانتوم نخوندی» و غیره بیشتر بر تخریب نویسنده متمرکز است تا نقد منطقیِ محتوایی. این کار منطقِ استدلال شما را ضعیف و گفتگو را از مدار خودش خارج میکند. به جای این حرفها بیا و همون سخنان فیزیکدانان را در خصوص علت غیرمادی جهان که گفتی، عینا بنویس و البته با ذکر منابع علمی نشون بده که حرفهای آنها نظرات شخصی آنها نبوده و مستند به منابع معتبر است.
همچنین اینکه برخی فلاسفه یا عوام به برهان علیت استناد می کنند دلیلی بر درستی این برهان نیست و شما باید درستی آن را ثابت کنی.
رفیق کلیپهایی که در اینترنت منتشر می کنند سند علمی نیستند و هیچ فیلسوف یا دانشمندی برای اثبات ادعایش به این چیزا ارجاع نمیده.
موارد نامرتبط فراوانی نوشتی درحالیکه هدف من از نوشتن این مقاله نه گمراه کردن کسی که بیانِ فروتنی معرفتی و دعوت به تفکیک حوزهها بوده بلکه باور دارم که اتفاقا با درک بهتر حوزههای شناختی پایههای ایمان به خدا قویتر خواهد شد.
به نظرم بهتره با هم گفتگوی رو در رو داشته باشیم تا بتونیم به یک نتیجه ای برسیم. ازت دعوت میکنم به آیدی تلگرام من پیام بدی تا بیشتر با هم صحبت کنیم Hamid_Nakhaee@
آقای نخعی ، برایم واضح است شما فلسفه نمیدونید ، وگرنه میدانستید اثبات گرایی خیلی وقت است در فلسفه منسوخ شده است ،
بحث بین رقابت بین مدلهای پیشنهادی است ، شما مدلی ارائه بده که وجود جهان را بدون در نظر گرفتن خدا توجیه کند ، (هیچ مدلی نیست) بعد اگر مدلی بود با مدلی که جهان را با درنظر گرفتن خدا توجیه میکند مقایسه کن ، سپس ببین کدام وجود جهان را بهتر توجیه میکند ، تا وقتی مدلی بهتر از مدل خدا باوری ارائه ندادید یعنی مدل بهتر معتبر تر است
دوست عزیز ممنون بابت مشارکتتان در گفتگو
و اما کامنتی نوشتید که مرا به تعجب انداخت. شما نظرتان را رک نوشتید من هم رک پاسخ میدم. شما یا مقاله را درست نخواندید و یا در تحلیل ٖآن ناتوان بودهاید و یا با نگاه تعصبی به آن نگریستهاید. اگر یک بار دیگر مطالعه بفرمایید متوجه میشوید که تاریخچه اثباتگرایی و چگونگی منسوخ شدن آن را توضیح دادهام و در ادامه هم این طرز فکر را نقد کردهام.
من واقعا منظور شما از ارائه مدلی که وجود جهان را بدون خداوند توضیح دهد را متوجه نشدم. چرا باید چنین مدلی ارائه بدم در حالیکه من وجود خدا را رد نکردم و اتفاقا نشان دادم که هیچ کس نمی تواند وجود خدا را رد کند! اصلا موضوع مقاله چیز دیگریست و در هیچ جای مقاله اعتقاد به خداوند زیر سوال نرفته است. به نظر میرسد شما از محتوا چیز زیادی نفهمیده اید و یا با نگاه انتقادی تعصبی مطالعه کردهاید.
ازطرف دیگر در مقاله هم ذکر شده است که اعتقاد به خدا به عنوان خالق جهان در حوزه باورها و عقاید است و نیازی به ارائه مدل ندارد. اگر وارد بازی مدلسازی بشید عملا وارد حوزه فلسفه و علم شدهاید که عملا ابزاری برای چنین مدلسازیای ندارند. حالا اگر شما اصرار دارید که دو مدل بی خدا و باخدا از جهان ارائه و با هم مقایسه شود این گوی و این میدان… شما که هم فلسفه میدانید و هم مدلسازی بلدید لطفا مدل خداباور و مدلهای بدون نیاز به خدا از جهان را شرح دهید و سپس هر مدلی که فکر میکنید جهان را بهتر توجیه میکند ارائه بدید تا ما هم یاد بگیریم…
آقای حمید نخعی گرامی،
در مقالهی شما مرز میان علم، فلسفه و ایمان را جدا میکنید، اما این جداسازی از پایه متناقض است. زیرا هر سخن از «وجود»، حتی دربارهی خدا، نیازمند معیار تمایز میان *بود* و *نبود* است. اگر خدا را از هر نوع شناخت، تجربه یا استدلال بیرون بگذاریم، آنگاه جملهی «خدا وجود دارد» هیچ تفاوتی با «خدا وجود ندارد» ندارد؛ هر دو بیمعنا میشوند، چون تغییری در جهان ایجاد نمیکنند.
شما با بیرون بردن خدا از قلمرو سنجش، ناخواسته او را از قلمرو معنا حذف میکنید. زیرا آنچه نه قابل تعریف است، نه قابل تجربه و نه قابل ابطال، اصولاً نمیتواند «وجود» داشته باشد.
همچنین با تفکیک کامل میان علم و ایمان، معیار تشخیص حقیقت از توهم را از بین میبرید. هر باور خرافی میتواند خود را در «قلمرو ایمان» پنهان کند و از ارزیابی بگریزد. در این صورت، ایمان نه نقطهی قوت که *فرار از سنجشپذیری* خواهد بود.
در نهایت، اگر خدا قابل تعریف است، باید در حوزهی علم یا فلسفه بررسی شود؛ و اگر نیست، سخن گفتن از او فقط بازی با واژههاست. گزارهای که هیچ امکان شناختی ندارد، در منطق معناشناسی، معادلِ سکوت است.
تشکر از توجه شما
با تشکر از شما دوست عزیز
باید عرض کنم که نقد شما دارای چندین اشکال است که در ادامه عرض میکنم
1- مقاله من قلمروهای شناختی را جدا میکند ولی خدا را بی معنا نمی داند. علم ابزاری برای بررسی پدیدههای مادی است و بنابراین از منظر علمِ تجربی نمیتوان دربارهٔ خدا حکم قطعی داد — این یک گزارهٔ روششناختی دربارهٔ مرزهای علم است، نه تزِ معناشناختی که بگوید «اگر چیزی قابل اندازهگیری نباشد پس گفتنش بیمعناست»!
2- فرمودید که اگر خدا را از قلمرو سنجش خارج کنیم جملهٔ ‹خدا هست› با ‹خدا نیست› فرقی نمیکند. این بیان شما بر مبنای معیارِ صحّهسنجی (verificationism) ساخته شده است: یعنی فقط گزارههای قابلِ تحقق و قایل ردِ تجربی را «معنادار» میداند. این دیدگاه همانطور که در مقاله هم اشاره شده محل نقد است و در فلسفه علم جدید مردود شناخته شده است. بهتر بود اول این قاعده را ثابت میکردید بعد میفرمودید مقالهتان سخن از خدا را «بیمعنا» میکند.
3- اگر بیشتر دقت کنید مرزبندی روششناختی که در مقاله توضیح دادم دقیقاً برای جلوگیری از همان ابهامی است که حضرتعالی نگرانش هستید. مقاله توضیح میدهد که وقتی بحث را بهاشتباه از قلمروِ علم به قلمروِ ایمان میبریم یا بالعکس، یا وقتی ادعاهای فلسفی را با روشِ علمی میسنجیم، نتیجه دچار اغتشاش و خطا میشود — یعنی آنگونه جداسازی نه «حذفِ معنا» که در واقع نوعی نظمِ معرفتی ایجاد میکند تا ادعاها در حوزهٔ مناسبشان بررسی شوند. همچنین مقاله خودش نسبت به «خدای رخنهها» و کاربرد نادرست خداوند برای پر کردنِ جاهای مجهول هشدار میدهد؛ یعنی نویسنده نگران پنهان شدنِ باورهای نامستدل در پسِ «ایمان» نیست بلکه دارد هشدار میدهد که باید معیارها را قاطعانه جدا کرد.
4- اما نقد شما دربارهٔ ادعای «فرار از سنجش» (پنهان شدن خرافات در قلمروِ ایمان) تا حدی وارد است یعنی هر نظامِ ایمانی میتواند بهصورت نابجا از نقد علمی یا فلسفی فرار کند اما مقاله من هم این خطر را دستکم نگرفته است و در عوض میکوشد حوزهها را روشن کند تا «پنهانکاریِ ادعاها» راحتتر آشکار شوند. در متن مقاله بخشی اختصاص دارد به سؤال «آیا مذهب شبهعلم است؟» و به آسیبِ خلط حوزهها اشاره شده است؛ یعنی نویسنده با آنچه منتقد نگرانش است همسو نیست بلکه دارد راهحل روششناختی ارائه میدهد. تفکیک حوزههای شناختی به معنای فرار از سنجشپذیری نیست بلکه منظور این است که ملاک و شاخصهای سنجش در هر حوره با حوزه دیگر متفاوت است. مثلا شما نمیتوانید با معیارهای علمی موضوعات فلسفی یا ایمانی را مورد سنجش قرار بدید. هز حوزه شناختی ابزارهای سنجش خاص خودش را دارد حتی حوزه مذهب. بنابراین حقیقت که در حوزه مذهب و ایمان است برای فرد آگاه به خوبی از توهم که در حوزه علم روانشناسی و در مواردی در حوزه شبهعلم است تفکیک میشود.
5- من نگفتم خداوند از قلمرو شناخت، تچربه و استدلال بیرون است. عرض کردم خداوند در حوزه مذهب معنا پیدا میکند و در آن حوزه حتی تجارب شخصی دست کم برای خود شخص مورد اعتنا هستند. بنابراین برای یک فرد معتقد و مومن خداوند حتما وجود دارد و در نظر او میان بود و نبود حتما تمایز و تفاوت هست.
6- خدا در حوزه علم و فلسفه قابل تعریف نیست اما در حوزه مذهب به خوبی معرفی شده است چرا فکر میکنید امکان شناخت خدا وجود ندارد؟ من کجای مقاله گفتم در خصوص خداوند هیچ امکان شناختی وجود ندارد؟!
به طور کلی هدف من از نوشتن این مقاله این بود که نشان دهم خداوند در حوزه علم و مذهب قابل تعریف یا سنجش نیست و این حوزه مذهب و ایمان است که خداوند را با ملاکها و معیارهای سنجش خاص خودش به انسانها معرفی کرده است. دقت داشته باشید که واژهٔ سنجش در علم، فلسفه و دین یک معنا ندارد. علم، بهسبب ابزار تجربیاش، به دنیای محسوس محدود است؛ فلسفه، بهسبب محدودیت عقل مفهومی، فقط تا مرز امکانهای منطقی میرسد. اما مذهب از هر دو مسیرِ عقل و شهود فراتر میرود و راه ارتباط شخصی با مبدأ را باز میگذارد. به همین دلیل گفته میشود:
«ناشناختنی بودنِ خدا در علم، نشانهٔ محدودیت علم است، نه بیمعناییِ خدا.»
بنابراین، سخن از خداوند نه بیمعناست و نه سنجشگریز، بلکه نیاز به سنجشی در سطحی عمیقتر از آزمایش و تجربهٔ حسی دارد.
همه چیز دروغ است نه بهشت و نه جهنمی و حتی خدایی هم در کار نیست
مطمئنن اگر خدایی وجود داشت گناه کاران به قول شما بهترین زندگی رو دارند اما باصطلاح خدا پرستان دائم در رنج و بدبختی هستند این همه ظلم و خیانت چرا؟ آنانی که حق مردم رو میخورند و مسئولان مملکتی بهترین امکانات و … دارند ولی مردم عادی محتاج نان شب پس اگر خدا وجود داشت این همه بی عدالتی نبود
با عرض سلام
باور به خدا یک نظر شخصی است و هز چه باشه محترمه. اما در خصوص استدلالی که بیان کردید به نظر نمی رسه پایه و اساس محکمی داشته باشه چرا که وجود خداوند بر اساس عدالت جبری تایید نمیشه و اگر چنین بود که دنیا یا بهشت مطلق بود و یا جهنم مطلق. همین که معتقدید چیزی به نام عدالت هست که در دنیا محترم شمرده نمیشه نشانگر وجود اصلی به نام عدالت است و اگر عدالتی وجود داشته باشد مسلما مسئولیت هم در پی آن وجود دارد و چون این دنیا ظرفیت پاسخگو کردن انسانها را در مقابل پایبندی یا عدم پایندی آنها به وظایفشان ندارد بنابراین به لحاظ منطقی باید جهان دیگری هم با ظرفیت متفاوتی باشد تا آنجا عدالت برقرار شود در غیر این صورت خود اصل عدالت زیر سوال میرود.
اما مصداقهایی که آوردید طعم تعمیم ناروا به خود دارند. همه گناهکاران بهترین زندگی را ندارند و همه خداپرستان هم بدبخت و محتاج نان نیستند. و اگر هم چنین بود همچنان بر اساس اصل عدالت و لزوم پاسخگو کردن انسانها در مقابل اعمالشان باید خدایی باشد که انسانها در مقابل او پاسخگو باشند. به عبارت دیگر دنیای سراسر عدالت که در آن انسانها هیچ مسئولیتی نداشته باشند ضرورتی هم برای باور به خدا هم ندارد و هرچه ظلم و جور و بی عدالتی گستردهتر شود وجود خدا بیشتر احساس میشود.
البته استدلال من خدا را اثبات نمیکند اما استدلال شما هم خداوند را نفی نمیکند.
موفق باشید
بالاخره قبول دارید که این جهان هست آیا خودش خودش را درست کرده یا کسی دیگری آنرا(خدا). اگر خودش خودش را خلق کرده معنی اش این می شود که نبوده بعد به وجود آورده است . خوب چیزی که نیست چطور علت می تواند باشد ؟
علم در این عصر فقط منحصر به حس و تجربه است. معلوم است که با این ابزار خدا اثبات نمی شود .
در حالی که خارج از حس و تجربه گزاره هایی را می توانیم داشته باشیم مثل اصل عدم اجتماع نقضین. که نه حسی هست و نه تجربی . البته این شروع مسئله هست.
در ادامه می گویید که « نه می توان خدا را اثبات کرد نه می توان رد کرد» سوال می شود که این را با کدام ابزار یافته اید با حس یا تجربه ؟ قعطا هیچ کدام . پس نباید فکر کرد که حقایق محدود به علم(تجربی و حسی ) هست . بلکه این علم فقط گوشه ای از حقایق را می یابد. و عاقلانه نیست کاری که از عهده اش برنمی یاد را ازش خواست.
ددر رابطه با استدالات بسیار ضعیف بود. و بیشتر دریایی از معلومات می مانید که عمق کمی دارد.
موفق باشید
با سلام و درود
البته که من به دنبال اثبات معلوماتم نیستم و معتقدم که هرچه بیشتر بدانی بیشتر متوجه میشوی که هیچ نمی دانی. ضعف و قوت استدلال را هم باید با استدلال نشان دهید نه با ادعا. بهتر بود به جای پراکندهگویی استدلالتان را درست توضیح میدادید.
اصل اجتماع نقیضین یک اصل بدیهی در منطق و فلسفه است و البته که بینهایت بار توسط بشر تجربه شده است و الا بدیهی فرض نمیشد درست مثل قانون جاذبه. این بعنی فرضی که شما استدلالتان را بر آن اسوار کردید خدشه دار است.
موضوع عدم امکان اثبات یا رد خدا هم یک اصل بدیهی است و ابزار آن منطق است. شما برای اثبات ادعایتان دو راه دارید: یا استدلالاتی که من در خصوص این موضوع آوردم را به صورت منطقی به طوری که به قول خودتان موجب اجتماع نقضین نشود به چالش بکشید و یا عکس ان عمل کنید یعنی به روش خودتان خداوند را اثبات و یا رد کنید. اگر موفق شدید ما هم با شما همراه خواهیم شد.
در ضمن من در هیچ کجای مقاله نگفتم که حقایق محدود به حوزه علم هستند بلکه عکس آن را عرض کردم و نوشتم که ما 3 حوزه شناخت داریم. ضمنا جهان علم جهان حقایق نیست که بخشی از آن را بتواند دریابد بلکه علم جهان واقعیات است و واقعیات مستقل از ارزشها و حقایق هستند. همچنین من هم نشان دادم علم حتی در اثبات فرضیات خودش هم ناتوان است تا برسد به اثبات موضوعات عیرمادی. من تصور میکنم شما خیلی سریع و سوگیرانه مقاله را مطالعه فرمودید.
سلام و احترام
اول، خسته نباشید عرض میکنم به شما محقق محترم
دوم، شما اثبات و نفی خدا را منتفی میدانید.
سوم، اصل کلامتون به عقائد و باورها و استدلال های هر فرد بر میگردد در باب خداباوری یا عکس آن.
چهارم، من تنها به باور مذهب شما که فرمودید
(حتما میپرسید پس مذهب چه میشود؟ مگر مذهب کارش اثبات خدا نیست؟ پاسخ این است که حتی در حوزه مذهب هم خدا اثبات نشده بلکه بدیهی فرض شده است: آنجا که میگوید “أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ”. یعنی فرض بر این بوده است که انسانها به طور فطری بدون هیچ واسطهای خدا را میشناسند و میتوانند با او ارتباط برقرار کنند.)
نقدهایی وارد میکنم که این جملات غیر واقع با عقل سلیم است! و تا حدودی تفسیر رأی.
فرض کنید وجود هوا را برای کسی که از بدو تولد در آن زندگی کرده است، میخواهید اثبات کنید. برای او، هوا یک داده بدیهی و تجربه شده است. شما نمیآیید از اول ثابت کنید هوا وجود دارد. شما میآیید و میگویید: همان هوایی که همیشه تنفس میکنی، دارای اکسیژن است، آلوده شده، برای سلامتیات باید هوای پاک تنفس کنی و اینگونه نفس بکش…». کار شما اثبات وجود هوا نیست، بلکه یادآوری اهمیت آن توضیح ویژگیهایش و آموزش روش درست استفاده از آن است.
پس مذهب اثبات خدا را انجام داده میپرسید از چه طریق؟
خب از طریق فطرت و قلب
نتیجه میگیریم فطرت از ثبات مطلق در باب استدلال اثبات خدا در مذهب ماست. و آیه شریفه «أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» اثبات را در قبل فرمودن انجام داده (فطرت) و این فقط هشدار و تذکر دوباره است نه آنی که عرض کردید.
خداوند یک مجهول نیست که مذهب بخواهد آن را حل کند.
خداوند یک داده و گنجینه نهفته است که مذهب میآید تا آن را کشف و استخراج کند و روش استفاده از آن را آموزش دهد.
دوباره خاطر نشان میشوم که چون قبل آن فطرت اثبات را رسانده.
در تمامی گفته ها چه در این مقاله و چه در کتاب های حجیم فلسفی، عرفانی و…
به ازای هر کلمه میشود بحث کرد و به مجادله پرداخت.
موفق باشید.
با عرض سلام و ادب خدمت شما
دوست گرامی اثبات در مقابل شک نیست بلکه اثبات در مقابل نفی است. آنچه در مقابل شک قرار دارد یقین است نه اثبات. پس وقتی خداوند میفرماید ایا در وجود خدا شکی است؟ به این معناست که انسان به واسطه فطرتش به وجود خدا یقین دارد و این فراتر از موضوع اثبات است. همانطور که خود شما به درستی مثال زدید هیچ فردی وجود هوا را اثبات نمیکند چون نیازی به این کار نیست وقتی همه به وجود آن یقین دارند. و خود شما فرمودید که وجو هوا را فقط باید یادآوری کرد چون بدیهی است. و چیزی که بدیهی باشد را اثبات نمیکنند بلکه فقط به آن تذکر میدهند همانگونه که دین انسان را به فطرتش ارجاع میدهد و ندای فطرت و وجدان را به او یادآور میشود.
موفق باشید
سلام و احترام فراوان
جناب آقای نخعی محترم،
نقد من تنها به همان جمله شما در مقاله بود که گفتید: «در مذهب، خدا اثبات نشده است».
با کمال احترام، این ادعا نادرست است. شما با تغییر موضوع از «نفی اثبات» به «تمایز یقین و اثبات»، مرتکب مغالطه شدید و به نقد اصلی پاسخ ندادید.
علما و فلاسفه اسلامی نیز همین را تأیید میکنند که مذهب بهواسطه فطرت و برهانهای عقلی، به اثبات خدا پرداخته است.
موفق باشید.
عرض ادب خدمت شما و تشکر بابت دقتی که در نوشتن نقد دارید
دوست عزیز قبل از اینکه بخواهید چیزی را ثابت کنید اول باید کلمه «اثبات» را تعریف و حوزه آن را مشخص کنید. اثبات به معنای ارائه دلیل برای تأیید یک مدعا در برابر نفی یا تردید است. به طور دقیقتر در علم، یک فرضیه زمانی اثبات میشود که شواهد تجربی و آزمونپذیر از آن پشتیبانی کنند و در فلسفه، یک مدعا وقتی اثبات میشود که برهانی عقلی بر آن اقامه گردد. حالا شما توضیح دهید در حوزه مذهب یک گزاره اعتقادی چگونه اثبات میشود؟
همانطور که عرض کردم از نظر منطقی، فطرت نوعی «یادآوری» یا تذکر است نه «اثبات» همانطور که در سوره غاشیه آیه 21 اینگونه آمده است: فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ پس تذکر ده که تو فقط تذکر دهندهای؛
اینجا پیامبر (ص) را امر به تذکر به چه امری دادهاند؟ چرا خداوند از پیامبر نخواسته است که وجود خدا را برای مردم ثابت کند؟ خداوند در مذهب بدیهی فرض شده و نیاز به به اثبات ندارد درست مانند مثالی که خودتان زدید درباره وجود هوا ما نیازمند استدلال برای باور به وجود هوا نیستیم، زیرا حضورش برای ما بدیهی است.
و اما در مورد مغالطه که شما فرمودید:
اصلا مغالطه چیست؟ در منطق، مغالطه به معنای استدلالی است که در ظاهر درست مینماید ولی در واقع خطای منطقی دارد. انواع آن هم فراوان است: مغالطه تغییر موضوع (مغلطه مرد پوشالی)، مغالطه مصادره به مطلوب، مغالطه تعمیم ناروا و …
فرمودید که من با تغییر موضوع از «اثبات» به «یقین»، مغالطه کردهام. در واقع، توضیح من ناظر به تفاوت دو مفهوم اثبات و یقین بود، نه تغییر موضوع بحث. اینکه کسی بخواهد تمایز مفهومی را روشن کند، مغالطه نیست؛ بلکه شفافسازی است. و برعکس، نسبتدادن مغالطه بدون نشاندادن دقیق «کجای استدلال نادرست بوده» یا کجای استدلال خطای منطقی دارد خود میتواند یک نوع مغالطه باشد، که در منطق به آن مغالطه اتهامزنی یا مغالطه برچسبزنی میگویند. لذا خواهشمند است در خصوص مفاهیم کلمات توجه و دقت بیشتری داشته باشید.
اما در خصوص علما و فضلای فلسفه اسلامی. اینکه آنها تایید میکنند مذهب به واسطه برهانهای عقلی به اثبات خدا پرداخته است خدا اثبات نمیشود. آنها هیچ دلیلی بر اثبات خدا مبتنی بر مفهوم کلمه اثبات نیاوردهاند بلکه عمده استدلالات آنها دایر مدار ردّ ردّند. یعنی به این واسطه دلایل کسانیکه خدا را رد کرده اند را رد کردهاند. من در یک مقاله مفصل با عنوان «آخرین میخ بر تابوت فلسفه اسلامی» به این موضوع پرداختهام که شما را به مطالعه آن ارجاع میدهم.
با سلام و عرض ادب
خداقوت
با کسب اجازه از شما:
شما به درستی میگویید که اثبات در علوم تجربی و فلسفه تعریف مشخصی دارد.اما در حوزه معارف دینی اثبات تنها به برهان عقلی محدود نمیشود.
فطرت خود یک راه اثبات است نه صرفا یادآوری زیرا شناخت فطری، نوعی شناخت حضوری و بیواسطه از خداوند است که از عمق وجود انسان میجوشد.
آیه «فذكر إنما أنت مذكر» ناظر به شرایطی است که مردم اصل خداوند را فراموش کردهاند، نه اینکه هیچگاه نمیشناختهاند.
بحث من تغییر موضوع نبود،بلکه اشاره به این بود که شما در مقالهتان به کلی منکر هرگونه اثبات خدا در مذهب شدید در حالی که مذهب هم از فطرت (به مثابه یک روش اثبات) استفاده میکند و هم از برهانهای عقلی.
تمایز بین یقین و اثبات محترم است، اما این تمایز، ادعای اصلی شما در مقاله را توجیه نمیکند که گفته بودید: «در مذهب خدا اثبات نشده»
ادعای شما که(هیچ فیلسوفی دلیل بر اثبات خدا نیاورده) غیرمنصفانه است.
برهان صدیقین که وجود خدا را بدون نیاز به هیچ واسطهای جز خود وجود اثبات میکند دقیقا یک برهان ایجابی است، نه صرفا رد ادله منکران.
برهان امکان و وجوب نیز وجود خدا را به طور ایجابی اثبات میکند.
اینکه شما این برهانها را نمیپذیرید بحثی جداگانه است، اما گفتن اینکه (هیچ دلیلی اقامه نشده) انکار واقعیت تاریخ فلسفه اسلامی است.
نقد من به جمله خاص شما بود و نه کل تفکراتتون، (اثبات نشدن وجود خدا در مذهب)
اما در این بحث خاص، ادعای شما مبنی بر (عدم اثبات خدا) در مذهب با واقعیت سازگار نیست.
و در آخر، شما با کلی گویی «مغالطه برچسبزنی» را به من نسبت دادید، در حالی که من دقیقا نشان دادم که چگونه بحث را از «نفی اثبات در مذهب» به «تمایز یقین و اثبات» تغییر دادید که مصداق «مغالطه تغییر موضوع» است.
با احترام موفق باشید.
با سلام و احترام
دوست عزیز مغالطه تغییر موضوع یا تغییر چارچوب زمانی مطرح میشود که فرد با ارائه نکات انجرافی بخواهد موضوع را از مسیر خود خارج و از زیر توضیح دادن موضوع اصلی شانه خالی کند. در گفتگوی ما چنین اتفاقی نیفتاده است و من به شما توضیح دادم که حوزه مذهب و به طور کلی حوزه اعتقادات در حیظه اثبات و نفی نیست. اثبات فقط در عالم ریاضیات تجلی پیدا میکنه و حتی در علوم تجربی هم ما نمی تونیم چیزی رو ثابت کنیم بلکه فقط در مورد احتمال رخ دادن پدیدهها صحبت میکنیم.
درواقع اختلاف ما در اصل، نه بر سر فطرت یا حتی برهانهای فلسفی خاص، بلکه در تعریف واژه «اثبات» و حوزه اعتبار اونه. در فلسفه علم، «اثبات» (Proof) مفهومی است که تنها در نظامهای صوری (منطق و ریاضیات) و در علوم تجربی با چارچوب ابطالپذیری معنا پیدا میکنه. اثبات یعنی ارائه استدلالی که در شرایط تکرارپذیر و مستقل از باور شخصی، نتیجهای قطعی و همگانی تولید کنه (به واژه همگانی دقت کنید). درحالیکه حوزههای دین، ایمان، و الهیات، در ذات خود فراتجربی و غیربازسازیپذیر هستند. گزارههای دینی از نوع متافیزیکی هستند، یعنی به قلمروی اشاره میکنند که قابل آزمون تجربی یا برهانپذیر صوری نیستند.
برهان فطرت که در فلسفه اسلامی مطرح شده در واقع برهان نیست بلکه نوعی ادراک درونی یا حضوری است از جنس تجربه شهودی و شخصی. چنین ادراکی در فلسفه معرفت و در حوزه یقین قرار میگیره که امری شخصی است نه همگانی. یعنی فطرت میتونه یقین شخصی ایجاد کنه، نه برهان همگانی. در حالیکه اثبات به معنای یقین همگانیست. همینکه بسیاری آدمها در خصوص خداوند تردید میکنند نشون میده که ما با یک گزاره ریاضیاتی مانند 2+2=4 روبرو نیستیم.
آنچه ابنسینا، ملاصدرا یا دیگران ارائه کردهاند، برهان به معنای فلسفه تحلیلی امروز نیست بلکه تأمل متافیزیکی در باب وجود است. در فلسفه تحلیلی، هیچ برهان متافیزیکیای نمیتونه گزارهای وجودی رو «اثبات» کنه، چون هر برهان متافیزیکی بر پیشفرضهایی استواره که خودشون نیاز به پذیرش غیرتجربی دارند. پس حتی اگر بپذیریم برهان صدیقین «منطقی» است، باز هم در مقام اثبات تجربی یا صوری برهان قرار نمیگیره، بلکه صرفا یک بیان تبیینی درونسیستمی محسوب میشه. به بیان سادهتر، «برهان صدیقین» حتی اگه بتونه چیزی رو اثبات کنه خدا رو در نظام اندیشهای خاص اثبات میکنه، نه در جهانِ قابل آزمون مشترک میان همه انسانها. وقتی از «اثبات خدا در مذهب» سخن میگوییم باید بتونیم یک اعتبار عام رو تبیین کنیم نه یک اعتبار دروننظامی که تنها برای عده خاصی با پیشفرضهای مشخصی معتبره.
دوست گرامی چون روی نکته دقیقی انگشت گذاشتید ناچارم توضیح مفصل بدم اما برای توضیحات جامعتر شما را به مقاله دیگرم با عنوان آخرین میخ بر تابوت فلسفه اسلامی هم ارجاع میدم. اصل سخن من این است: در مذهب، خداوند باور میشود، نه اثبات! زیرا مذهب نهاد ایمان است، نه دستگاه منطق. ایمان بسیار فراتر از اثبات است و ما با به رخ کشیدن کلمه اثبات فقط اعتبار حوزههای معرفتی را پایین میآوریم. آنجا که اثبات تمام میشود تازه ایمان آغاز میشود.
اگر میگیم خدا در مذهب اثبات نمیشود مقصود این نیست که مذهب ناتوان یا بیمنطق است، بلکه منظور این است که ماهیت ایمان، متکی و متوقف بر اثبات نیست. چیزی را که بتوان اثبات و تعریف کرد و بتوان با خطکش بشری به آن حد زد آن چیز دیگر خدا نیست بلکه چیزی است که صرفا زاییده ذهن آدمهاست. موضوع ایمان و فراتر از آن، یقین، بسیار فراتر از این تعاریف بیارزش مادی هستند و دلخوش کردن به این تعاریف تنها چیزی که در ذهن ما خلق میکند خدای رخنههاست! متاسفانه هرچه اطلاعات و دانشها گستردهتر و عمیقتر میشوند آدمها از توجید بیشتر فاصله میگیرند و این آفتیست که به جان عقلانیت افتاده است.
کوتاهسخن اینکه این توضیحات صرفا روشنسازی تفاوت حوزههاست که اگر در تبیین پدیدهها متوجه اونا نباشیم دچار خلط مفاهیم و برداشت اشتباه از اونها خواهیم شد.
سلام و عرض ادب
بسیار ممنونم از وقتی که گذاشتید و این مطالب رو نوشتید. مقاله سنگین بود و من خیلی اش رو متوجه نشدم. نظرات رو که خوندم، یه مقدار بیشتری متوجه شدم.
تا اونجایی که فهمیدم، شما فرمودید که 3 حوزه شناختی داریم، علم و فلسفه و دین. و خدا رو از طریق علم و فلسفه نمیشه شناخت. چون علم که محدود به ماده هست و خدا محدود نیست. و فلسفه هم دنبال اثبات و رد هست و وجود خدا رو نمیشه اثبات کرد و نمیشه رد کرد. هر چی برهان تا الان فلاسفه آوردن رو هم نقد کردید و فرمودید که مشکل دارن و نتونستن 100 درصد بی نقص خدا رو اثبات کنن. تنها روشی که میتونه خدا رو به ما بشناسونه، دین هست که اون هم وجود خدا رو فطری میدونه و فرض میکنه که ما اونو حس میکنیم و میره سراغ توصیفش و رسوندن پیام هاش به ما.
تا اینجا، بفرمایید که درست متوجه شدم؟
یک سوال دیگر هم برام ایجاد شد: فرمودید که در دین گفته شده که هر کس خودش را بشناسد، خدای خود رو شناخته. و یکی از راه های شناخت خدا، شناخت خود هست. منظور از شناخت خود، دقیقا شناخت چه بخشی از خود هست؟ من سال های سال هست که روان کاوی شدم و مطالعات روان شناسی داشتم، حتی رشته تحصیلیم علوم ورزشی هست و درباره آناتومی و فیزیولوژی انسان هم شناخت دارم. اما آنطوری که انتظار دارم خدا رو نشناختم. بار دیگر سوالمو تکرار میکنم، دقیقا کدوم بخش خودمون رو و چطوری باید اون بخش رو بشناسیم تا به شناخت خدا برسیم؟
دوست عزیز و گرامی من
بسیار خوشحالم که مقاله را مطالعه و روی آن تعمق فرمودین
ببین دوست من تفاوت انسان با حیوانات در چیست؟
حیوانات آگاهی دارند اما بر این آگاهی، آگاهی ندارند. به عبارت دیگر نمیدانند که میدانند یا نمیدانند.
اما انسان دقیقا میداند که میداند یا نمیداند.
خودشناسی یعنی آگاهی بر خود و آنچه در انسان به ودیعه گذاشته شده است. با خودشناسی به خودآگاهی میرسید یعنی متوجه میشوید که زندگی انسان بیمعنا نیست و هر انسانی برای کاری و برای ماموریتی به این دنیا آمده است.
با خودشناسی ارزشها و رسالت خود را در دنیا پیدا میکنید و از ان به مسئولیت میرسید. مسئولیت در برابر خود و دیگران
انتهای مسیر آگاهی و خودآگاهی، خداآگاهی است. اینکه ما در مقابل چه کسی مسئولیم و این مسئولیت را چه کسی برای ما تعریف کرده است؟
شما این مسیر را که طی کنید به شکل طبیعی سطح سوالات شما تغییر میکند.
برای خودشناسی باید از شناخت مغز، شناخت ذهن و چگونگی تولید فکر شروع کنید و به چگونگی نقش بستن باورها و درک ترجیحاتتان برسید. پس از آن ارزشهایتان را پیدا کنید و اولویتهای ارزشی خودتان را بشناسید و آنها را از ترجیحاتتان جدا کنید. این فرایند موجب کشف رسالت میشود.
سپس از دین واقعی به عنوان پیامبر و راهنمای بیرونی برای درک معنای عبادت استفاده کنید و ببینید چرا انسان با هدف عبادت و بندگی خدا خلق شده است و چه کارهایی در مسیر رسالت ما عبادت محسوب میشود.
این مسیر خداآگاهی است و همینکه در این مسیر قدم بگذارید خداوند خودش از سر لطف شما را راهنمایی خواهد کرد
این مسیری است که من شخصا تجربه کردم و ممکن است بسیاری با من موافق نباشند و حق هم دارند چون برداشتها یکسان نیست.
موفق باشید
اگر می شود، مقاله ای نیز درباره بعد از مرگ در دیدگاه علم و فلسفه بنگارند. اصول بی طرفی در مقاله نویسی شما مشهود است، به همین سبب مشتاقم تا آن مقاله را نیز مطاله کنم. موفق باشید.
درباره این مقاله نیز باید بگویم مبحث ممکن الوجود که شما نیز به آن اشارتی داشتید و بعضی آن را منسوب به عمر خیام می دانند. باید گفت چنانچه خدا باشد طبق فرمایش شما نه در فضا می گنجد و نه در زمان، چنین خدایی نه با عقل قابل درک است و نه با فلسفه، چون جایی که نه زمان باشد و نه مکان در حیطه این دو قوه نیست. مثالش این است که فکر کنید نه زمانی وجود دارد و نه فضایی، هیچگاه نمی توانید آن را تجسم کنید. اما فرضیاتی نیز توسط بوعلی سینا تحت عنوان انسان معلق مطرح شده که وجود خدا را امری فطری در انسان ها می داند. پس ارزش ها نیز خود نمایانگر سرچشمه نیکی می باشند. اکثر انسان هه بدون تعلیم می توانند بدیهیات خوب و بد را تشخیص دهند اما این مشخصه در حیوانات دیگر نیست. شاید علاوه بر تعقل این موضوع تفاوتی میان انسان و حیوان باشد.
دوست عزیز کاملا با شما موافقم
ارزشها و رسالت و مسئولیت در انسان بزرگترین نشانههای وجود خالقی است که انسان در برابر او مسئول است و بدون او این ویژگیها ابتر میمانند
با سلام. بزرگوار یه سوال. شما فرمودید در علم و علم مادی و این حرفا نمیشود خدا را اثبات کرد. این گزاره قبوله چون خدایی اگر باشد که نباید مادی و در درجه ما و دنیا باشد. بلکه قطعا باید غیر مادی باشه. در علمی هم که شما میفرمایید خب مشخصه مادیات فقط با تجربه و علوم تجربی ثابت میشن پس خدا از طریق علوم تجربی قابل اثبات نیست چون تجربه نمیشه. فلاسفه هم فکر میکنم به این قائل باشن که البته باید باشن. حالا میخوام بدونم از کجا و چرا حوزه علم رو به علوم تجربی تقلیل میدید و میگید علم چیزایی که بشه دید رو میتونه اثبات کنه؟ جسارتا محبت رو به من نشون بدید… . نمیتونید. اما شک ندارید که گاهی حالتی دارید به نام محبت و اثباتش میکنید. یا مثلا مفهومی به نام محال. میشه دیدش؟ خیر ولی ما در عباراتمون همیشه از قیدی به نام محال استفاده میکنیم. پس این حرف غلطه که بگیم چون نمیشه یه چیزی رو با تجربه و استدلال استقرایی اثبات کرد پس ولش کن نه رد میکنیم نه اثبات.
من خودم نه فلسفه خوندم نه طلبه ام ولی چرا فلسفه رو از دایره علوم خارج میکنید؟ مگه فلسفه علم نیست؟
بعد شما هم فقط دارید به برهان علیت بسنده میکنید. برهان نظم کوش؟ شما فقط دارید به برهان فطرت بسنده میکنید میگید چون در فطرت ما هست پس هست. بله این یه برهان هست ولی براهین دیگه رو از یاد نبرید. اگر به قرآن استناد میکنید قرآن میگه نظم رو ببین، نشانه های خدارو ببین تا بفهمی که هست. یعنی اشاره به برهان نظم. حالا اینکه شما میگید همه براهین رد شده خدا میدونه از کجا میگید…
درود بر شما
دوست عزیز به شما توصیه میکنم حتما در خصوص فلسفه علم مطالعه داشته باشید و به خصوص روش علمی را بررسی بفرمایید. بر اساس قواعد فلسفه علم، موضوعات علمی به دیده شدن محدود نمیشوند بلکه باید 3 ویژگی آزمونپذیری، تکرارپذیری و ابطالپذیری را داشته باشند. مفاهیم کیفی یا انتزاعی مانند محبت در قالب علم قرار نمیگیرند چون ابطالپذیر نیستند و شما همیشه راهی برای اثبات آنها دارید. این حالات کیفی در قالب علم روانشناسی و علوم مرتبط دیگر به مفاهیم کمی تبدیل میشوند تا قابل اندازهگیری باشند و با یک سری تبدیلات وارد عرصه روش علمی میشوند.
فلسفه هم حاوی مفاهیمی منطقی- انتزاعی است که هیچ یک از ویژگیهای روش علمی را ندارند اما یک حوزه شناختی مستقل محسوب میشود. ما علاوه بر حوزه علم، 2 حوزه مستقل شناختی دیگر یعنی فلسفه و مذهب هم داریم که قواعد آنها مستقل از حوزه علمی هستند و نباید با هم مخلوط شوند. ادعاهای شبه علمی و حرافات معمولا با مخلوط کردن حوزههای شناختی نمایان میشوند. یعنی جایی که از یک حوزه شناختی مانند علم برای اثبات یا رد مفاهیمی در حوزه فلسفه و مذهب استفاده میشود. مواردی مانند طالعبینی و غیره…
بنابراین خداوند نه در حوزه علم قابل اندازهگیری است و نه در حوزه فلسفه قابل اثبات است هرچند تبیینهایی برای آن ارائه شده است. خداوند در حوزه مذهب به درستی تبیین میشود و آنچه قرآن کریم بیان کرده است هم باید در حوزه شناختی خودش تفسیر شود نه در حوزه علم. قرآن میگه جهان را ببین تا نشانه های حدا را بیابی نگفته با بررسی نظم میتوانی اثر انگشتان خدا را در آزمایشگاه پیدا کنی!
مشکل براهین این است که به اثبات خدا میپردازند درحالیکه خداوند قابل اثبات نیست اما در حوزه مذهب تشیع خداوند به شکلی که شایسته اوست توسط پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) تبیین میشود و به طرق اولی توسط پیامبر درونی یعنی عقل و فطرت درک میشود. (درک میشود نه اثبات)
بزرگوار خب این آزمون پذیری ابطال پذیری و تکرار پذیری مربوط به چه علمی میشه؟ علم تجربی و استقرایی. منم میگم با این علم نمیشه اثبات خدا کرد چون نه خدا تجربه میشه نه تکرار براش معنی داره نه ابطال میشه. اما همهی علوم که تجربی نیستن. مشکل اینجاست که شما دامنه علومتون رو به علوم تجربی تقلیل دادید. علوم تجربی هم باید همه چیز رو حس و مشاهده کنه تا نتیجه بگیره. بنابراین خدا باهاش قابل اثبات نیست. اینطوری باشه پس ما اصلا نباید قائل به گرد بودن زمین باشیم چون ندیدیم که گرده. (در مثال مناقشه نیست). از کجا میفهمیم اینو؟ از حسب احتمالات. میگیم خب فلان دانشمند رفته اینو گفته پس میشه بهش اعتنا کرد.
در خصوص برهان نظم هم که فرمودید، من نگفتم اثر انگشتان خدا رو ببینیم که. من میگم انسان با این نظم موجود در جهان پی میبرد که بی علت نبوده این نظم. پس حداقل نتیجه میگیره یه موجود واحدی که هوشمند بوده پشت سر قضیه هست.
تفاوت فاحش ما در اینه که علم رو چی تعریف کنیم. از نظر شما علم لزوما باید تجربی باشه. اما این حرف غلطه چون با این فرض حتی گزاره هایی مثل محال در علوم تجربی، ارزشی ندارن چون آزمون پذیر نیستن. یا مثلا گزارهای مثل زمان ارزشی نداره چون آزمون پذیر نیست. زمان مشاهده نمیشه که، یه مفهومه خیلی هم کاربرد داره. بنابراین بر اساس حرف شما اصلا وجود زمان رو نمیشه اثبات کرد!
دوست عزیز مشخصه شما به مباحث فلسفه علم علاقهمند هستید. لطفا یک بار دیگه با دقت مقاله را مطالعه فرمایید. خواهید دید که من هم تلاش کردم عدم امکان اثبات وجود خدا را نشان دهم. اینکه شما با توسل به برهان نظم پی به وجود خدا میبرید در دایره علم نیست بلکه در دایره باورهای شماست که درست هم هست و البته باورها در حوزه اثبات و نفی نیستند. اگر برهان نظم را بخواهید در قالب سیستم علت و معلولی تحلیل کنید سر از علتالعلل و مشکلات آن درخواهید آورد. اینکه جهان خالقی دارد یک امر وجدانیست نه اثباتی.
آنجه شما به عنوان علم قائل هستید، مبتنی بر مفهوم دانش knowledge است که شامل همه دانستههای ما و ندانستههای ما میشود اما علم در معنای خاص خودش یعنی science صرفا در حوزه علوم تجربی است و همانطور که قبلا عرض کردم ما 3 حوزه شناختی کاملا متفاوت با روشمندی متفاو داریم: حوزه علم، حوزه فلسفه و حوزه مذهب. مفاهیمی مانند محال یا زمان که مفاهیمی انتزاعی هستند در حوزه فلسفه قرار دارند و تعریف آنها نیاز به اثبات ندارد چون جزو بدیهیات عقلی و واقعیات جهانند. بنابراین من دایره دانش را به علوم تجربی مجدود نکردم. پس قبل از اینکه به پاسخ هر سوالی بپردازید اول مشخص کنید این سوال در کدام حوزه شناختی است که اگر چنین نکنید سر از مغلطه و سفسفطه درخواهید آورد. و به عنوان سخن آخر مجددا تاکید میکنم شناخت خداوند (معرفت خداوند) در حوزه مذهب است آن هم بدون نیاز به اثبات.
این مشکل اساسی در ذهن و ضمیر اغلب ما ایرانیها هست (خطاب به همه خوانندگان): لطفا منطق و باورهایتان را را از هرگونه سوگیری یا سوء تفاهم (شامل بیش از 600 نوع سوگیری نهادینهشده) پالایش کنید تا درک بهتری از جهان پیرامون خود داشته باشید. موفق باشید
مباحثه جالبیه آقای نخعی. مخلص کلام شما این هست که قائدتا نمیشه با علم (علوم تجربی) خدارو اثبات کرد. منم میگم ای دمت گرم. راست میگید. خدارو که نمیشه با چشم دید یا از هر راه حسی تجربه کرد. از امیرالمومنین پرسیدن خدارو دیدی؟ گفتن خدایی رو که نبینم نمیپرستم. بعد فرمودن خدارو با چشم سر نمیشه دید بلکه با چشم دل باید دید.
حرف کلیت مقاله شما داره تقابل علم و خدا رو باطل و قیاس مع الفارغ میدونه. درست هم میگید. اگر جایی کسی فقط از علم استفاده کرد برای اثبات یا رد خدا خب اصلا این آدم مغز نداره. امثال ریچارد داوکینز اینجوری استدلال میکنن. خوب ما در اینجا باید مراجعه کنیم به حوزه شناختی دیگری به نام فلسفه. درسته؟ خب مگه ما تو فلسفه اثبات و نفی نداریم؟ اتفاقا اثبات و نفی داریم به شکل قطعی هم داریم. یعنی مثل علم نیست که ابطال پذیر باشه و قواعد فلسفه علم رو داشته باشه. کلیت حرف شما اینه که در این زمینه باید به حوزه های شناختی دیگری غیر از علم (علم از نوع science یا همون علوم تجربی) مراجعه کرد. خب اگر منظورتون این هست به نظرم در مورد کلمات استفاده شدتون یه ذره تجدید نظر کنید و جلوی علم یه قید تجربی بذارید. چون خیلیا فکر میکنن منظور شما همه نوع دانشی هست.
درودز
سایت جالبی داری ، داشتم از مطلب اصلی سایت زجر میبردم تا اینکه به حرفای این یارو رسیدم که حرفای فلسفی رو کپی میزد و جوابشو میدادی احساس کردم که مجبور بودی داخل مطلب اصلی کمی دو پهلو حرف بزنی تا مقدمه ای بر نفوذ بر متعصبای اصلی باشه ، اگر هم که واقعا حرفای خودت بود باید بگم که
انسان تا به امروز ثابت شده که حاصل چیزی جز کامپیوتر یا حیوان تکامل یافته حاصل تصادف های متعدد نیست اگه غیر از این هست بفرما اثبات کن که ما به جز پیشرفته شدن نئوکورتکس مغز و قرار دادن داده های تجربی دارای قوه های تخیلی شناخت دیگه ای مثل شهود و عقل هستیم ، قرار دادن داده و استدلال اون چه ربطی به قدرت و قوه مستقل هست که با اون هم میتونیم به شناخت برسیم؟ مفاهیم انتزاعی و داده ها و توافقات انسانی و تجربی رو شما میزاری اسمشو قوه شناخت عقلی؟
در ضمن شما با چه استدلال قاطعانه میگی تصادف و بی نظمی هم خودش دارای نظم هست؟ چطور خدا و تکامل رو ابهام میبندی بهش ولی تصادف رو نه و بعد با مثال اندازه و میزان پرتاب سکه شیر و خط میشه مطالعه کرد؟ یادمون نره که خورشید و اکسیژن و.. حیات بخش نبودن ما میلیون ها سال زمان داشتیم که انس بگیریم البته بی اراده ، در ضمن تصادف رو نمیتونی هیچگاه پیش بینی کنی داخل دنیای کوانتوم شاید در الگو های بالاتر مثل شیر و خط بتونی هرچند که این بی نظمی بستر نظم رو فراهم کنه اما با این حال اسمش بی نظمیه و ادغام این دو هست و صرفا جهل نیست
درود بر شما
دوست عزیز بدیهیات نیازی به اثبات ندارند. حوزههای شناختی ابزارهای تفکر و استدلال ما هستند و ازجمله لوازمی محسوب میشوند که نفی آنها موجب اثباتشان میشود! با این حال مطالعات ژان پیاژه (Jean Piaget) و لارنس کلبرگ (Lawrence Kohlberg) شواهد مهم و مستندی در اختیار ما قرار میدهند که نشان میدهد توانایی شناخت عقلانی انسان فراتر از صرف تجربه، دادهپردازی، و قوه تخیل است. مطالعاتی که این دو دانشمند در خصوص چگونگی رشد عقلی در انسانها انجام دادهاند حائز اهمیت است مثلا در مرحله «عملیات صوری»، انسان قادر به تفکر درباره مفاهیمی خواهد بود که نه دیده، نه لمس کرده، و نه تجربه کرده است. مثلا نقطه اساسا وجود خارجی ندارد اما انسان با همین تعریف انتزاعی، علمی به نام هندسه را بهوجود آورده است.
همچنین آن چیزی که بر مبنای مدارک و شواهد استدلال میکند عقل است و آن چیزی که ما بهش تنوع در سازش مینامیم که تحت تاثیر فرایند فرگشت به تکامل رسده است هوش نام دارد که انواع آن را هاوارد گاردنر توضیح داده است. یکی از تفاواتهای اصلی هوش و عقل همین قدرت انتزاع عقل است که شاهکار آن عدد است. در هر صورت مغز انسان صرفا به هوش محدود نمیشود و همین که انسان میتواند خارج از روابط علت و معلولی جهان و حتی بدون تکیه بر حافظه، فکر کند و آزادانه دست به قضاوت و انتخاب بزند نشاندهنده تواناییهایی خاص اوست.
نظم نیز مفهومی است که در ذهن ما بر اساس تعریف نظم ساخته میشود و خارج از ذهن ما چیزی به نام نظم وجود ندارد بلکه تنها ترتیب قرار گرفتن اشیاست که هیچ اولویتی نسبت به هم ندارند. این ذهن ماست که این دستهبندیها را ایجاد میکنه مثلا اگر بدن ما بسوزد، بی نظمتر میشود و اگر یخ بزند منظمتر میگردد، اما هر دو حالت یک معنا دارد: مرگ! بنابراین ما پدیدههایی که اتفاقی رخ میدهند یا در جهت تخریب حرکت میکنند را منظم نمیبینیم در حالیکه همه آنها در عین بینظمی کاملا منظمند چون قانونمندند و میتوان منحنی نرمال آنها را نشان داد. طبق این تعریف، مرگ یک پدیده قانونمند است چون در عین بینظمی منظم است.
دو واژه احتمال و عدم قطعیت هم ذات کمیتهای کوانتومی است همانطور که اصل علیت ذات مکانیک نیوتنی و تئوری نسبیت است. جهان بر اساس نظم و بینظمی کار نمیکند بلکه بر اساس قانون کار میکند (قوانین فیزیک) بنابراین هم نظم و هم بینظمی هر دو قانونمندند همانطور که عدم قطعیت در فیزیک کوانتوم قانونمند و تابع قوانین آمار و احتمالات است. ما این عدمقطعیت و پیشبینیناپذیری دنیای کوانتوم را به نظم درآوردهایم. بسیاری از فناوریهایی که امروزه در اختیار ماست بخصوص فناوریهای الکترونیکی همگی از قوانین فیزیک کوانتومی و قوانین احتمالاتی بهره میگیرند. مثلا طیفبینی رامان یک پدیده کوانتومی است که از اصل عدم قطعیت پیروی میکند. حتی پدیدههای پرکاربردی مانند بورس و هواشناسی نیز از قوانین احتمالاتی بهره میگیرند. مانفرد آیگن، شیمی- فیزیکدان برنده جایزۀ نوبل در کتابش به نام “بازی”مینویسد: “این قوانین طبیعت هستند که رخدادهای تصادفی را راهبری میکنند! بنابراین اگر از زاویه قوانین طبیعت به دنیا نگاه کنید همه چیز حتی پدیدههایی که ما بهشان بینظم میگوییم منظم هستند.
من میتونم وجود خدا رو اثبات کنم
حضرت ادمی که میگید اولین انسان بوده ایا خود به خود تولید شده؟
یک خالق داشته که به وجود اومده
بعضی از شماها هم به این باورید که ما انسان ها از نسل میمون هاییم قبول
میمون ها چطور ساخته شندن؟
ایا همه موجودات زنده خود به خود افریده شده ان؟
یک خالق داشتنهان که وجود اومدن پس خدا قطعا وجود داره
این شبهه (که اصل علیت را برای همه چیز ضروری میداند اما برای خدا استثنا قائل میشود و آن را تناقض میپندارد) ناشی از **خلط بین “علتِ وجودی” و “علتِ زمانی-مادی”** است. در پاسخ به این اشکال، میتوان با رویکرد فلسفی و منطقی استدلال کرد:
—
### ۱. **تمایز بین “علت وجودی” و “علت مادی”**
– **علت مادی/زمانی**: مختص پدیدههای طبیعی است که در چارچوب زمان و مکان قرار دارند (مثل بارش باران که علت آن ابر است).
– **علت وجودی**: مربوط به **هستیبخشی** است، نه تغییر حالت مادی. خداوند به عنوان “علتِ العلل”، **علتِ وجودِ جهان** است، نه بخشی از زنجیرهی علتهای درون جهان.
– مثال: نور خورشید علت روشنایی روز است، اما خود خورشید نیازی به منبع نور بیرونی ندارد. همین تمثیل برای خداوند به عنوان واجبالوجود صدق میکند.
—
### ۲. **واجبالوجود vs ممکنالوجود**
– **ممکنالوجود**: هر پدیدهای که وجودش وابسته به چیز دیگری است (مثل انسان، ستارگان، etc.). این موجودات مشمول اصل علیت میشوند.
– **واجبالوجود**: موجودی که **ذاتاً** وجود دارد و عدماش محال است (خداوند). چنین وجودی نیازی به علت خارجی ندارد، زیرا **خودش علتِ وجودِ دیگران** است.
– این تفاوت، تناقض نیست، بلکه **تفاوت در ماهیت وجود** است. مانند تفاوت بین عددی که از جمع دیگر اعداد به دست میآید با خود “اصل جمع” که نیازمند عدد دیگری نیست.
—
### ۳. **پارادوکسِ ادعاشده ناشی از محدودنگری است**
– شبههگر فرض میکند “اصل علیت” باید یکسان در تمام سطوح اعمال شود، اما این **مغالطهی تسویه** (Equivocation) است:
– علیت در فیزیک (مثلاً علت انفجار بزرگ) ≠ علیت متافیزیکی (علت هستیبخش).
– همانطور که در ریاضیات، “صفر” جمعکنندهی اعداد است اما خودش نیازی به جمعکننده ندارد، خداوند نیز به عنوان علت هستیبخش، نیازی به علت بیرونی ندارد.
—
### ۴. **نقد دیدگاه “بینهایت علل”**
– اگر بگوییم “هر علتی خودش نیاز به علت دارد”، به تسلسل نامتناهی میرسیم که محال است:
– فلسفهی اسلامی با استناد به **امتناع تسلسل**، اثبات میکند که زنجیرهی علل باید به وجودی مستقل (خدا) ختم شود.
– حتی برخی فیلسوفان غربی مانند **آکویناس** نیز این استدلال را پذیرفتهاند.
—
### ۵. **پاسخ به زبان ساده**
– سوال: “اگر همه چیز علت دارد، پس خدا را چه کسی آفرید؟”
– پاسخ: **سوال اشتباه است**، زیرا خداوند “آفریدهشده” نیست تا نیاز به آفریننده داشته باشد. او خودش تعریفکنندهی مفهوم “علت” است. مثل این است که بپرسیم: “چه کسی قانونگذار اول را قانونگذاری کرد؟” — این سوال بیمعناست، زیرا قانونگذار اول، **منشأ قانون** است، نه مشمول آن.
—
### نتیجهگیری
استثنا قائل شدن برای خداوند در اصل علیت، نه تنها تناقض نیست، بلکه **ضرورت فلسفی** است. زیرا:
– اگر خداوند هم نیاز به علت داشت، به تسلسل نامتناهی میرسیدیم.
– “علت” بودن خداوند از جنس **هستیبخشی** است، نه تغییر فیزیکی.
با سلام خدمت کاربر گرامی
مطالبی که مطرح فرمودین از چندین جنبه دارای اشکال است:
1- اگر خداوند خالق علت است چرا او را علت مینامید؟ (علت وجودی) بالاخره علت است یا خالق علت؟
2- برتراند راسل میگوید: اگر چیزی بتواند بدون دلیل و علت وجود پیدا كند (علتالعلل)، بحث درباره وجود خدا بیفایده خواهد بود، زیرا وجود طبیعت نیز بدون علت میتواند ممكن باشد. اگر عدد صفر میتواند بدون علت باشد چرا کل جهان هستی نباشد؟
3- گپ میان آخرین علت مادی و علت وجودی که یک مفهوم فلسفی است را چگونه پر کردید؟ آیا علت وجودی با علت مادی میتوانند در طول هم باشند؟ اگر میتوانند در طول هم باشند چرا علت العلل را خارج از سلسله علتهای جهان مادی فرض کردهاید و معتقدید از جنس علتهای مادی نیست؟
4- اصلا علت وجودی چرا باید وجود داشته باشد؟ چون فلاسفه نگران بودند سلسله علتها به تسلسل بخورد یا نگران بودند خدا اثبات نشود؟ کی گفته تسلسل محال است؟ اینکه تسلسل محال است فرض شماست یا درستی آن را اثبات کردهاید؟
5- اگر تسلسل محال است چرا اعداد طبیعی از منفی بینهایت تا مثبت بی نهایت میتوانند وجود داشته باشند و ما نگرانی از بابت تسلسل اعداد نداریم؟ بفرمایید که نقطه شروع اعداد منفی چیست؟
6- چگونه بدون اثبات درستی مقدمات (محال بودن تسلسل) توانسته اند خالقیت خدا را به عنوان علت العلل ثابت کنند؟
7- فرض اول شما این است که خداوند علت خلقت جهان است. فرض دومتان هم این است که خداوند از جنس علتهای مادی نیست. برای رهایی از این مشکل اصلی را وضع کردید به نام امتناع تسلسل تا بتوانید خدا را در انتهای سلسله علتها بگذارید و ثابت کنید که خداوند علت خلقت جهان است! شما فرضی را بنیاد نهاده اید و بر اساس آن استدلال کردهاید تا در نهایت فرض اولتان اثبات شود! یعنی از مقدمه به نتیجه و از نتیجه به مقدمه رسیدهاید که یک دستگاه استدلالی باطل است.
این ذهن محدود ماست که چون درکی از بینهایتها ندارد اصولی محدودکننده وضع می کند و آنها را بدیهی میشمارد تا بتواند به یک نتیجه مشخص و قابل درک برسد. چرا چنین است؟ مسئله فیزیولوژیکی است، چون مغز ما عدم قطعیت را تحمل نمیکند. جهت کسب اطلاعات بیشتر مطالعه مقاله زیر در سایت آکادمی خِرد توصیه میشود: «آخرین میخ بر تابوت فلسفه اسلامی: بطلان براهین اثبات خدا»
سلام مجدد
«پاسخ اشکال شماره یک»
۱. **تفاوت “علت” و “خالق” در فلسفه اسلامی**
– **علت (Cause)**: در فلسفه، “علت” به عاملی گفته میشود که وجود شیء دیگری (معلول) وابسته به آن است.
– **خالق (Creator)**: نوع خاصی از علت است که **وجود را از عدم میآفریند** (یعنی ایجاد وجود میکند بدون آنکه ماده یا زمینهای از قبل موجود باشد).
– بنابراین، خداوند **هم خالق است و هم علت**، اما نه به معنای علت مادی یا طبیعی، بلکه به معنای **علت هستیبخش** (علت وجودی).
### ۲. **چرا خدا را “علت” مینامیم؟**
– چون **وجود هر چیزی وابسته به اوست** (اصل علیت).
– اما این علت بودن، **مثل علتهای طبیعی** (مثلاً آتش که علت گرم شدن آب است) نیست، بلکه **فراتر از همه علتهای مادی** است.
– به عبارت دیگر، خدا **”علت العلل”** (علتِ همه علتها) است، نه اینکه خودش تحت تأثیر علتی دیگر باشد.
### ۳. **آیا خدا “علت” است یا “خالق علت”؟**
– **هر دو!**
– او **خالق همه چیز** است، از جمله **خالق نظام علیت** (یعنی اوست که اصل رابطه علت و معلول را ایجاد کرده است).
– اما خودش **ذاتاً علت هستیبخش** است، چون وجودش وابسته به چیزی نیست و همه چیز وابسته به اوست.
### ۴. **اشتباه شبههگر**
– گمان کرده که “علت” به معنای **جزئی از یک زنجیره علّی طبیعی** است (مثل اینکه بگوییم آتش علت گرم شدن آب است).
– در حالی که در فلسفه اسلامی، **علت حقیقیِ وجود (خدا) فراتر از همه این زنجیرههاست** و خودش مسبب همه علتهای دیگر است.
### **نتیجهگیری**
– خداوند **هم خالق است و هم علت**، اما نه به معنای محدود مادی، بلکه به معنای **علت هستیبخش و مطلق**.
– او **خالقِ نظام علت و معلول** است و خودش تابع هیچ علتی نیست.
– بنابراین، این تعابیر **تناقض ندارند**، بلکه بیانهای مختلفی از یک حقیقت واحد هستند
«پاسخ اشکال شماره دو»
این استدلال برتراند راسل، که گاهی به **”استدلال جهان بدون علت”** معروف است، ناظر به نقد اصل علیت در الهیات است. برای پاسخ به آن، باید چند نکته فلسفی و کلامی را بررسی کنیم:
—
### **۱. تفاوت بین “عدم” (صفر) و “وجود” (جهان)**
راسل میگوید: **”اگر عدد صفر (عدم) میتواند بدون علت باشد، چرا جهان نباشد؟”**
اما این قیاس مع الفارق است، زیرا:
– **”عدم” (صفر) یک مفهوم انتزاعی است**، نه یک موجود خارجی که نیاز به علت داشته باشد.
– **”جهان” یک واقعیت فیزیکی و مادی است** که بر اساس اصل علیت (که حتی در علم فیزیک پذیرفته شده)، هر پدیده مادی نیازمند یک علت است.
– **عدم، عدم است و وجود نمیآورد**؛ این جهان است که نیاز به توضیح دارد، چرا که وجودش ضروری نیست (ممکنالوجود است).
📌 **پاسخ:**
عدم (صفر) یک “هیچ” است و نیاز به علت ندارد، اما جهان یک “چیز” است و طبق اصل علیت، نیاز به علت دارد.
—
### **۲. اصل علیت و فراتر از آن**
راسل میپرسد: **”اگر خدا میتواند بدون علت باشد، چرا جهان نتواند؟”**
اما این مقایسه نادرست است، زیرا:
– **خدا در فلسفه اسلامی و مسیحی، “واجبالوجود” است** (وجودش ذاتی است و نیاز به علت ندارد).
– **جهان “ممکنالوجود” است** (وجودش ذاتی نیست و نیازمند علت است).
– اگر بگوییم جهان بدون علت است، **ناچاریم بپذیریم که یک چیز ممکنالوجود، بیعلت است**، که با اصل علیت (که حتی در علم تجربی هم کاربرد دارد) در تناقض است.
📌 **پاسخ:**
خدا به تعریف، وجودش بینیاز از علت است، اما جهان چنین نیست. پس این مقایسه نادرست است.
پاسخ اشکال سوم
پاسخ به این پرسش نیازمند تفکیک دقیق میان **علت مادی** (در فیزیک و علوم طبیعی) و **علت وجودی** (در فلسفه و متافیزیک) است. همچنین باید رابطه **طولی** (نه عرضی) میان این دو نوع علت را بررسی کرد.
—
### **۱. تفاوت «علت مادی» و «علت وجودی»**
#### **الف) علت مادی (در فیزیک و طبیعت)**
– **مثال**: آتش، علت گرم شدن آب است.
– **ویژگیها**:
– درونجهانی (جزئی از نظام علّی طبیعت).
– نیازمند زمان و مکان است.
– همجنس با معلول خود است (مثلاً یک فرآیند فیزیکی، معلول فرآیند فیزیکی دیگری است).
#### **ب) علت وجودی (در فلسفه و الهیات)**
– **مثال**: خداوند علت هستیبخش جهان است.
– **ویژگیها**:
– فراجَهانی (خارج از سلسله علتهای مادی).
– بینیاز از زمان و مکان است.
– **غیرمادی** است، زیرا اگر مادی بود، خودش نیازمند علت میشد (دور یا تسلسل پیش میآید).
📌 **نتیجه**:
علت مادی فقط **تغییر حالت** میدهد (مثلاً آب را گرم میکند)، اما علت وجودی، **اصلاً هستی میبخشد** (مانند خلق جهان از عدم).
—
### **۲. چگونه این گپ (شکاف میان علت مادی و وجودی) پر میشود؟**
#### **الف) نظریه «علت طولی» در فلسفه اسلامی (ملاصدرا)**
– علتهای مادی **در طول** علت وجودی قرار میگیرند، نه در عرض آن.
– **مثال**:
– خدا (علت وجودی) → قوانین فیزیک (علت مادی) → گرم شدن آب.
– یعنی **هر علت مادی، مستند به علت وجودی است**، اما خود علت وجودی، وابسته به چیزی نیست.
#### **ب) چرا علتالعلل باید غیرمادی باشد؟**
۱. **اگر مادی بود، خودش نیازمند علت میشد** (تسلسل بینهایت علتها پیش میآید که محال است).
۲. **علت مادی فقط انتقال دهنده وجود است، اما منشأ وجود نیست** (مثلاً آتش، وجود آب را ایجاد نمیکند، فقط دمای آن را تغییر میدهد).
۳. **جهان مادی، حادث است** (آغاز دارد، پس نیاز به علتی فرامادی دارد).
📌 **پاسخ به پرسش شما**:
– **بله، علت مادی و وجودی در طول هم هستند**، اما **علت وجودی، رأس هرم است و خودش غیرمادی است**، زیرا اگر مادی بود، باز نیاز به علت داشت.
—
### **۳. چرا علتالعلل را خارج از سلسله مادی فرض میکنیم؟**
#### **الف) مشکل «تسلسل» در علتهای مادی**
اگر بگوییم هر علت مادی، علت مادی دیگری دارد، به **تسلسل بینهایت** میرسیم که محال است.
– **مثال**:
– آتش ← گرمای قبلی ← انرژی قبلیتر ← … ؟
– این سلسله باید به یک **علت نخستین** (غیرمادی) ختم شود، وگرنه هیچچیز اکنون وجود نداشت.
#### **ب) مشکل «دور» در علتهای مادی**
اگر علتالعلل مادی باشد، یعنی **خودش معلول علتی دیگر باشد**، که این **دور باطل** ایجاد میکند.
#### **ج) برهان «امکان و وجوب» (ابنسینا)**
– جهان **ممکنالوجود** است (یعنی وجودش ضروری نیست).
– هر ممکنالوجودی نیازمند **واجبالوجود** (خدا) است تا وجودش را تأمین کند.
– واجبالوجود **غیرمادی است**، زیرا اگر مادی بود، خودش ممکنالوجود میشد
«پاسخ اشکال چهارم تا آخر»
پرسشهای شما به چالشهای عمیق متافیزیکی درباره **اصل علیت، امتناع تسلسل، و اثبات خدا** اشاره میکنند. پاسخ را به بخشهای منطقی تقسیم میکنم تا هر نقد را شفاف بررسی کنیم.
—
### **۱. چرا “علت وجودی” باید وجود داشته باشد؟ آیا صرفاً برای جلوگیری از تسلسل است؟**
– **علت وجودی** نه فقط برای فرار از تسلسل، بلکه به دلیل **امتناع “وجود ممکنالوجود بدون علت”** مطرح شده است.
– **تمایز کلیدی**:
– علتهای مادی (مثل آتش که آب را گرم میکند) فقط **تغییر حالت** میدهند.
– علت وجودی (مثل خدا) **هستی میبخشد** (وجود را از عدم ایجاد میکند).
– **نتیجه**: هر موجودی که وجودش ذاتی نیست (ممکنالوجود)، نیازمند علتی است که وجودش را تأمین کند. این نیازمندی، مستقل از نگرانی درباره تسلسل است.
—
### **۲. آیا امتناع تسلسل فقط یک “فرض” است یا اثبات شده؟**
– **امتناع تسلسل** در فلسفه اسلامی و غربی **یک اصل بدیهیشده نیست**، بلکه با برهانهای منطقی اثبات میشود:
– **برهان ۱ (امتناع تسلسل علّی)**:
– اگر هر علتی نیاز به علت پیشین داشته باشد، **هیچ علتی فعلیت نمییابد** (چون زنجیره هیچگاه به علت نخست نمیرسد).
– اما جهان موجود است، پس زنجیره باید به **علتی مستقل** ختم شود.
– **برهان ۲ (ممکنالوجود بودن جهان)**:
– اگر تمام علتها ممکنالوجود باشند، **وجود مجموعهشان نیازمند علتی خارج از خودشان است** (در غیر این صورت، وجودشان توجیهناپذیر میشود).
📌 **پاسخ به پرسش ۵**:
– **اعداد طبیعی** (∞- تا ∞+) **وجود خارجی ندارند**؛ آنها مفاهیم انتزاعی هستند و **نیازمند علت وجودی نیستند**.
– اما **علتهای مادی** (مثل انرژی، ماده) **وجود عینی دارند** و اگر تسلسل در آنها را بپذیریم، **هیچ توضیحی برای وجود کنونی جهان** نداریم.
—
### **۳. آیا اثبات خدا “دور منطقی” است؟ (پرسش ۷)**
– **خیر**. ساختار برهان چنین است:
۱. **مقدمه ۱**: هر ممکنالوجودی نیاز به علت دارد (بر اساس اصل علیت).
۲. **مقدمه ۲**: جهان ممکنالوجود است (چون وجودش ضروری نیست).
۳. **نتیجه**: جهان نیاز به علت دارد (واجبالوجود).
– **نقش “امتناع تسلسل”**:
– این اصل **جزئی از مقدمه ۱ نیست**، بلکه **نتیجه منطقی آن است**. اگر تسلسل را بپذیریم، اصل علیت نقض میشود.
– **دور منطقی** وقتی است که **نتیجه در مقدمه پنهان باشد**، اما اینجا **نتیجه از ترکیب مقدمات مستقل به دست میآید**.
—
### **۴. چرا ذهن انسان تسلسل را نمیپذیرد؟ آیا محدودیت فیزیولوژیک است؟**
– **اشکال مهم شما**: آیا امتناع تسلسل صرفاً محصول محدودیت ذهن انسان است؟
– **پاسخ**:
– **الف) تفاوت “عدم قطعیت” و “امتناع منطقی”**:
– ذهن انسان ممکن است در درک بینهایت مشکل داشته باشد، اما **تسلسل علّی یک تناقض منطقی است** (نه صرفاً یک عدم قطعیت).
– مثال: اگر هر علتی نیاز به علت دیگری داشته باشد، **وجود فعلی جهان غیرممکن میشود** (مانند این است که بگوییم “چراغی روشن است، اما هیچکس آن را روشن نکرده”).
📌 **نتیجه**: امتناع تسلسل **نه از محدودیت ذهن، بلکه از ساختار منطقی علیت** نشأت میگیرد
با سلام و تشکر بابت وقتی که گذاشتهاید فقط لطفا برای پاسخ دادن از هوش مصنوعی استفاده نکنید و صرفا برداشت خودتان را بنویسید.
در خصوص پاسخهایی که مرقوم فرمودید متأسفانه هیچیک از نقدهای مطرحشده در مقاله را بهدرستی پاسخ ندادید، بلکه صرفاً همان مفروضات فلسفه اسلامی را، با واژگانی متفاوت، بازتولید کردید بیآنکه تلاشی برای اثبات آنها یا رفع تناقضاتشان ارائه دهید. برخی موارد به اختصار ذیلا توضیح داده میشوند:
1- شما لزوم واجب الوجود را توضیخ دادید اما همچنان هیچ توضیحی درباره “چگونگی اتصال علت وجودی غیرمادی به اولین علت مادی” ارائه ندادید. مثلاً اگر خدا خارج از زنجیره علتهاست و از جنس آنها نیست، چگونه با علتهای درون آن زنجیره ارتباط علّی برقرار میکند؟ چرا یک موجود، با نام خدا، از شمول اصل علیت مستثنا میشود، بدون آنکه این استثنا بهدرستی اثبات شود؟ اگر بگویید چون خدا خالق است این یک تعریف منطقی نیست بلکه یک نظر اعتقادی است که در چارچوب خودش درست است.
2- علت العلل همچنان بازتعریف شد اما اثبات نشد. اینکه علتها باید به اولین علت برسد تا تسلسل پدید نیاید توضیح نمیدهد که چرا اولین علت توانسته بدون علت مادی ایجاد شود. در واقع شما خدا را در پس اولین علت نهادهاید چون عقیده شما این است که خدا جهان را آفریده و این یک اعتقاد است نه استدلال.
3- شما خدا را در این معادله قرار داده اید تا مشکل تسلسل حل شود اما شما نمی توانید یک مسئله مادی را به کمک یک مفهوم غیرمادی حل کنید چون این دو در یک دستگاه سازگار نیستند دقیقا همانطور که خودتان گفتید سلسله اعداد چون انتزاعی هستند (یعنی مادی نیستند) ارتباطی با نظام علیت (نظام مادی) ندارند. خوب مگر خدا یک پدیده مادی است؟! اگر نیست در معادله شما چه میکند؟
4- فرمودین علتهای مادی و علت وجودی در طول یکدیگرند، نه در عرض؛ علتالعلل در رأس است. چگونه علت وجودی که خارج از جهان ماده و خارج از نظام علیت است را در این هرم وارد کردید؟ دقیقا توضیح بدید که چگونه این علتِ هستی بخش بیرون از زنجیره، با زنجیره درونجهانی رابطه علّی برقرار کرده است؟ اینکه اگر این علت هستی بخش را وارد معادله نکنید به تسلسل میخورید پاسخ قانع کننده ای نیست. استدلال شما میتواند نشان دهد که جهان باید یک علت اول داشته باشد اما شما از آن علت اول مادی نمیتوانید فراتر بروید و به پدیدهای همچون واجبالوجود برسید چون میان اولین علت مادی و علتالعلل (واجبالوجود) یک گپ بزرگیست که با منطق حل نمیشود. تبیین آن در حوزه مذهب است نه فلسفه.
5- فرمودید اگر تسلسل را بپذیریم «هیچ چیزی فعلیت نمییابد»، بفرمایید که اعداد طبیعی چگونه از منفی بی نهایت فعلیت پیدا کردهاند؟ اگر بینهایت قابل درک و بهکارگیری باشد، پس امکانپذیر است، حتی اگر انتزاعی باشد. مثلا در کیهانشناسی، مدلهای بدون آغاز مثل مدل چرخهای یا حالت پایا دور و تسلسل را محال نمیدانند. همچنین اگر بینهایت را نمیتوانید در جهان مادی تصور کنید بفرمایید که انتهای جهان کجاست؟ فراموش نکنیم که ریاضی زبان طبیعت است و این تنها محدودیت ذهن ماست که نمیتواند مفاهیمی مانند بینهایت را بفهمد.
6- منظور برتراند راسل این بوده است که وقتی شما چیزی را (مثلا عدد صفر) میتوانید بدون علت فرض کنید جهان هم میتواند بدون علت باشد یعنی عدد صفر هم بیعلت نیست و علت آن مغز انسان است و اساسا ما در جهان هیچ مفهوم بیعلتی نداریم. شما در فلسفه اسلامی هم هیچ دلیلی بر اینکه یک پدیده میتواند بدون علت باشد ندارید جز اینکه از واژگانی مانند علت هستی بخش استفاده کنید که خود نیاز به اثبات دارد.
7- و یک اشکال منطقی: تبیینی که بر استثناهای اثباتنشده متکی باشد ارزش برهانی ندارد. مثلا گزارههایی مانند خداوند استثناست از علیت، استثناست از مادیبودن، استثناست از زمان و مکان هرگز قابل اثبات نیستند و نمیتوانند در یک برهان به عنوان مفروضات بدیهی درنظر گرفته شوند مگر اینکه عقیده شما چنین باشد که دیگر برهان محسوب نمیشود.
در نهایت آنچه شما ارائه فرمودین یک مدل ذهنی متافیزیکی است که فقط برای کسی معنا دارد که از پیش به آن ایمان داشته باشد که هیچ ایرادی ندارد و همانطور که قبلا عرض کردم حوزه باورها، حوزه اثبات و نفی نیست. اگر به وجود خدا باور دارید، نیازی به برهان ندارید؛ اما اگر در پی اثبات منطقی هستید، باید برهانی ارائه دهید که:
– نتیجهاش در مقدمه نباشد،
– استثناطلبی نکند،
– و از پیشفرضهای اثباتنشده بهره نگیرد.
موفق باشید.
پیرو شیدایی نام جدا وخدا تبیین میشود اعتقاد به منصوبین او در تاریخ ادواری به قصه شبیه سازی
وروایت است که مثل تخمیر کایینات تعبیر است.
جدا نام اصلی وسیاهچاله شیدایی
دیگریست که علم ان بدست نایب
السلطنتش مهدیموعودست.شرط وشروط ورود به ان کابینه رفع موانع حضور در تلاش مدعیان منتظر بشرح زلزله المهدی امده
سلام، وقتتون بخیر 🌱
این مطلب قشنگ ترین چیزی بود که بعد چند وقت میتونست بهم هدیه داده بشه..
انگار که یه معجزه بعد این چند وقت درگیری باشه تا بهم بگه آهای! داری اشتباه میری راه رو !
حداقل میدونم که دیگه نباید تو جوراب فروشی و فلافلی دنبال طلا بگردم:)
که نباید برای اثبات خدا تو علم دنبالش باشم..
به قول یکی از آقایون پایین تر امروز یکی از نشونه های معجزه خدا رو بعد چند وقت سردرگمی درون شما دیدم آقای نخعی!
برام دعا کنید.. برای پیدا کردن مسیر درست و حق:)
درود بر شما زینب خانم
از دیدن پیام دلگرم کننده شما بسیار خوشحال شدم. تجربهای که با ما به اشتراک گذاشتید، نشاندهندهی عمق جستجوی درونی و صداقت شما در یافتن حقیقت است. موفق و پیروز باشید.
ببخشید امکانش هست چند تا سوال پیرامون همین موضوع ازتون بپرسم؟
پس طبق مقاله ما نمیتونیم تو زندگیمون فقط حوزه ی علم رو در نظر داشته باشیم و فقط با تکیه بر اون پیش بریم، چرا که بی شک در دنیای اطرافمون و در وجود خودمون موضوعات و ابعادی هست که در حوزه ی علم نمیگنجه و علم نمیتونه توضیحش بده و رد یا اثباتش کنه در حالی که میتونن درست باشن،
درسته؟
در این حالت کسانی که امور اطراف خودشون رو فقط با اثبات یا عدم اثبات توسط علم میپذیرن دچار اشتباه ان درسته؟
بله درسته. همانطور که گفتیم اولا فلسفه اثباتگرایی دورانش گذشته است و دوما با توجه به مفهوم عمومی دانش، بسیاری موضوعات هستند که در حوزه علم نیستند اما میتوانند درست باشند. بنابراین محدود کردن همه چیز به دنیای مادی و علم، نادیده گرفتن سیستمهای چندگانه شناخت در انسان است.
میشه برای فهم بهتر و تفکیک این 3 حوزه که مستقل از هم هستن مثال بزنید؟ ^-^
مثلا اینکه ( علم نمیتونه در رابطه با اینکه چرا انسان ها باید نسبت بهم مهربون باشه) یا مثلا موضوع خواب یا اینکه (علم نمیتونه مزه رو توصیف کنه) برای تفکیک این حوزه ها درست ان؟
بله درسته و مثالها هم فراوانند. هدف علم شناخت واقعیات جهان و کشف نظم موجود در طبیعت است و علم کاری به درست یا غلط بودن موضوعات نداره. اینجا باید تفاوت دو مفهوم عمیق واقعیت و حقیقت را درنظر بگیرید. علم به چگونگی کار داره نه به چرایی کارها. رفتار شما با دیگران جزو واقعیات است اما اینکه شما با آنها مهربان یا نامهربان باشید مربوط به جهان حقیقت است. در جهان واقعیت هر اتفاقی واقعیت است مستقل از اینکه درست یا غلط باشند و علم هم با این واقعیات سروکار دارد. اما در جهان حقیقت هر اتفاقی مورد تایید نیست یعنی برخی رفتارها نباید توسط انسان انجام شوند. اگر به کمک علم ابزارهای کشتار جمعی میسازن مشکل از علم نیست مشکل از آدمهاست. علم تنها یک ابزار است که میتواند در دست پزشک باشد یا جلاد. پس آنچه که انسان انجام میدهد مربوط به جهان واقعیت است اما آنچه که باید انجام دهد و نسبت به آن مسئول است مربوط به جهان حقیقت است که خارج از حوزه علم است.
در واقع برهان هایی که برای اثبات خدا آورده میشه مثل برهان نظم و یا برهان فقر و غنا و.. رو نمیتونیم به عنوان اثبات علمی وجود خدا به کار ببریم اما این ها در واقع میتونن از روش های تبیین خدا طی خودشناسی و رسیدن به باورقلبی باشه؟؟
میشه بگید وقتی صحبت از راه و روش ها و ابزار های حوزه ی فلسفه و مذهب و ارزش ها شد منظور چی بود؟
خودآگاهی که گفتید چه شکلیه؟
چه مراحلی رو توی این حوزه و مسیر باید طی کرد برای پیدا کردن خدا؟
بله برهانهای اثبات عقلی خدا در واقع خدا را ثابت نمیکنند بلکه فقط به منظور اقناع عقلی استفاده میشوند. راه رسیدن به خدا اول خودشناسی و شناخت ارزشها و مسئولیت است و انسانی که نسبت به همه چیز احساس مسئولیت داشته باشد مسلما متوجه این امر هست که در جهان بیهدف، مسئولیت بیمعنا می شود و جهانی که در آن انسان مسئول باشد خدایی هم هست که باید در مقابل او پاسخگو باشد.
راه و روش شناخت را ما به روشمندی میشناسیم. روشمندی علمی با اصل ابطالپذیری و تجربهپذیری آغاز میشه که میتونید در مقاله روش تحقیق ما مفصل در موردش بخونید. روشمندی حوزه فلسفه عمدتا بر اصل عدم تناقض مبتنی است یعنی طرح پرسش یا به کار بردن استدلالی که در آن تضاد و تناقض نباشد. و روشمندی مذهبی هم که در اسلام و مذهب شیعه مشخص است و میتوانید مراجعه کنید. بنابراین اگر در حوزه مذهب از جهان آخرت صحبت میشود این گزاره توسط علم قابل بررسی نیست.
خودآگاهی یعنی آگاهی از خود یا به عبارت دقیقتر آگاهی داشتن بر آگاهی. برای مثال حیوانات میدانند اما نمیدانند که میدانند یا نمیدانند! ولی انسان دقیقا میداند که میداند یا نمیداند به همین دلیل مسئله اخلاق در مورد انسان مطرح است و انسان مبتنی بر مفهوم عدالت در اخلاق، نمیتواند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. و اگر این بحث را ادامه دهید به لزوم وجود جهان آخرت از لحاظ منطقی میرسید هرچند که برای اثبات درستی آن باید به مذهب مراجعه کنید.
من مطالب را دارم موجز و گذری بیان میکنم. شما اگر علاقمند هستید در مورد آنها میتونید بیشتر تحقیق کنید.
این وسط اینکه علم و داده هاش میان و بعضی از آیه ها و احادیث رو رد میکنن و از طرفی آیه ها و روایات زیادی که با داده های علم امروز مطابقت داده میشن و گفته میشه 1400 سال پیش که هیچکدوم از این تجهیزات نبود چنین استدلال های علمی گفته شده و اینجوری احتمال وجود خدا پر رنگ میشه و معجزه دونسته میشه چی؟
اولا درستی احادیث و روایات باید با روشمندی مذهبی نشان داده بشن که همین موضوع خودش اول یک داستان پیچیده است. دوما آیات و روایات محکم و متشابه دارند و نمیشه اونها رو صرفا در قالب جهان مادی تفسیر کرد و بعد به کمک علم اثبات یا رد کرد. آیات و روایات عمدتا مربوط به جهان حقایق هستند و درستی اونها به روشهای دیگری نشون داده میشه.
تطبیق دادن روایات با یافته های علمی هم کار جالبی نیست و نتیجهای ازش بیرون نمیاد چون نه تنها گزارههای مذهبی با گزارههای علمی همسنخ نیستن بلکه ما اطلاعات کافی هم برای قضاوت درست در اختیار نداریم. متاسفانه مشکلی که اغلب مذهبیها دارن اینه که نمیدونن کی هستن و چه رسالتی در این دنیا دارن (به دلیل عدم خودآگاهی) لذا دائم دنیال اثبات دینشان هستند تا دلشون خوش باشه که دیگه زیر پرچم این دین راه رستگاری را یافتهاند.
اگر قبول کنیم که هدف دین و ارسال رسل انجام کارهای علمی و دنیوی نبوده بلکه این کارها به عهده انسان گذاشته شده و دین به دنبال تبیین هدف زندگی است و برنامههای بزرگتری حتی برای دنیای پس از مرگ داره دیگه به سراغ قیاسهای معالفارق نخواهیم رفت و دلخوش به این تفسیرهای تقلیلگرایانه نخواهیم بود.
با سلام، خیلی مفید بود استفاده و حظ بردم، شناخت خداوند از راه قلب و عشق شناخت عرفا می باشد، اما به نظر من خداوند را از راه عقل هم متوان شناخت، همین که من به خداوند فکر می کنم و همین که بتوان ماوراء ماده را در نظر گرفت به عنون نمونه خواب (رویای صادقه) و بعضی مثالهای دیگر و نیز دلیل آفرینش از کجا امده ام آمدنم بهر چه بود، خود دلیل بر وجود خداوند باری تعالی می باشد.
با سلام و تشکر بابت ارسال نظرتون و خوشحالم که برای شما مفید بوده است.
این چطور خدایی هستش که این همه جنایت و قتل و آدمکشی میبینه توی غزه
همچنان سکوت داره
والا من دلمون کباب شد
و خدا انگار نه انگار
درود. بابت مقاله بسیار سپاسگزارم، من خودم به خدایی اعتقاد ندارم، اما سخنان شما زاویه دیدم رو واقعا تغییر داد و یک تصویر بزرگتری به من ارائه داد. قلمتان مانا.
خوشحالم دوست عزیز که این مطلب برای شما مفید و اثرگذار بوده. بعید است کسی به خود واقعیش و جایگاه بلندی که دارد نگاه کند و از خدا در آن چیزی نبیند.
من خدارادیده ام وخداوندوجودداردوهمه عالم وآدم مخلوق خدا هستند.هزاران بارخداراشکرمن خداباورم وخیلی احساس شادی می کنم خداجان دوست دارم خداجان خودت مواظب من وعزیزان باش ومن ذادرزندگی موفق بداردوستت دارم عشقم فقط خدا
ولی بنظرم اصلا خدا وجود ندارد چون آنگونه که توصیف کرده اند 180درجه متفاوت است مثلاً هیچ دعایی را قبول نمیکنه یا به یکی از بدو تولد مریض متولد میشه و عمر خود را در بیمارستان خوردن دارو و…میگذراند یا سرنوشت شوم دارد و ظلم میکنه و ظلم میشه و…من قبلاً نماز میخواندم روزه میگرفتم حداقل در کنار چندین دعایی از مفاتیح الجنان روزی ۱۰ صفحه قرآن میخواندم حتی در حین اذان گفتن دست بلند میکردم بسوی بالا دعا میکردم ولی الان بیش از ۲ ساله که همه این مسائل را گذاشتم کنار و متوجه اشتباهم شدم الان نه به امام و نه به پیامبر هیچ کدام اعتقاد ندارم و به وجود خدا هم شک دارم حتی هرچه قرآن و کتاب دعا واین جور چیزها را که در خونه داشتیم برداشتم و به مسجد گذاشتم و خونه را از این گونه مسائل پاک کردم
خیلی ممنون که نظر خودتون رو به اشتراک گذاشتید. لطفا با توضیحات کامل دلایلتون رو در خصوص عدم وجود خداوند یفرمایید. این دلایلی که فرمودین جزو قوانین طبیعته و قوانین طبیعت هم لزوما دائر مدار عدالت نیستند. چنین تفسیری از عدالت و ارتباط دادن آن با وجود یا عدم وجود خدا نوعی تقلیلگرایی محسوب میشه. با این دلایل خداوند نفی نمیشود. لطفا بیشتر توضیح بدین. توضیحات بیشتر در خصوص موضوع عدالت رو پایینتر به یکی از دوستان دادم.
عالی و تازه مغزتان به تکامل رسید قطعا هیچ خدایی وجود ندارد و همه این جهان هستی بر حسب طبیعت به وجود امده است حالا این بحث باید بیشتر شود که چرا مثلاً خدا با محمد تو غار صحبت کرد بچیا مسیح مرده را زنده میکرد یا موسی دریا را مشکافت چرا این ها الان با وجود علم که هر روز رو به جلو است اتفاق نمیافتد پس کاملا تمام این چیزها که طی هزاران سال دست به دست به انسان رسیده است اتفاق افتاده و تنها انسان های آگاه این موارد را کشف میکنند که همه چیز بر حسب طبیعت به وجود آمده است
با تشکر از ارسال نظرتان. لطفا بفرمایید که طبیعت چگونه جهان را به وجود آورده؟ آیا جهان زیرمجموعه طبیعت است؟ بیشتر توضیح بفرمایید
چقدر طولانی بود.همون جمله اول کافی بود بنظرم. نصف بیشتر مقاله به مقدمه چینی های بی ربط رفت.
با عرض سلام خدمت شما همراه گرامی
عرض شود که در این مقاله تلاش بر این بوده که پرچالشترین سوالات فلسفی حوزه اعتقاد به خدا در یک محتوا بررسی شوند از این رو مسلما همه مطالب در حوصله همه مخاطبان نیست. به همین دلیل در ابتدای مقاله فهرست موضوعی قرار دادیم تا خوانندگان محترم بسته به چالشی که در ذهن دارند به مطلب مورد نظرشان مراجعه کنند.
سلام وقت بخیر
به نظر بنده، خداوند، در تمام اشیا، تجلی کرده، و هیچ چیزی نیست، مگر که خدا در آن دیده میشه، این بدیهی هس، اما این که چرا یکی زیبا، یکی زشت، یکی کوتاه، یکی بلند، این امور نسبی هستن، و ما شر مطلق در عالم نداریم، غیر از آن که آسایش داشتن و نداشتن، بحثی در اختیار و گزینش انسان هست، و ربطی به وجود خدا نداره، خدا آفرید، ولی انسان مختار هست، و می تواند با اختیار خویش، وسایل راحتی خودش را فراهم کند…
به نظر بنده واقعا کسانی که وجود خداوند متعال را رد می کنند دیوانه هستند ، اگر وجود ایشان را رد کنیم تنها یک راه می ماند آن هم فقط این است که این جهان تصادفی درست شده است ، این چه تصادفی است با نتایج حیرت انگیز در نظم و به وجود آمدن تنوع و گوناگونی در سرتاسر هستی . چرا باید سوال اول مرغ بود یا تخم مرغ را کنار گذاشت ، از دید خدا باوران اول آنی بوده است که خدا آفریده مانند انسان که خداوند می فرماید آدم و سپس حوا را خلق کردیم ، ولی فقط همین سوال ساده اول مرغ یا تخم مرغ می تواند تمام خدا ناباوران را دیوانه تر از آنچه هستند بنماید . یک سوال ساده دیگر ، چرا در تمام تصادف های صورت گرفته که ما در جهان ماده خودمان شاهدش هستیم یک فلفل دلمه در صحنه تصادف خلق نمی شود ؟ چرا در این همه تصادف در جهان مخلوقی ایجاد نمی شود حتی بی جان تا برسد به موجوداتی جان دار
بیش از این نه مزاحم می شوم نه حال دارم بنویسم ، فقط اینکه مراقب باشیم برای رسیدن به یقین وجود خداوند متعال همان طور که در قرآن مرگ را با نام یقین نامیده اند آن قدر طول ندهیم تا لحظه یقینمان لحظه مرگمان باشد که دیگر خیلی دیر است
ممنون علی اقا که نظرتون رو نوشتید. البته اگر مخالف را قضاوت نکنیم و سعی کنیم با ارائه دلایل محکم رویکرد او را به چالش بکشیم احتمالا به ثواب نزدیکتر است. مسئله نظم که شما فرمودید جای بحث و گفتگو دارد. در بخش ”آیا جهان میتواند بر اثر تصادف و شانس پدید آمده باشد؟“ به تعریف واژه تصادف پرداختیم و نشان دادیم که پدیدههای تصادفی در واقع پدیدههای مجهولالعلت هستند نه بیعلت. از طرف دیگر نسبت دادن علت این پدیدهها به طور مستقیم به خداوند میتواند به دیدگاه علتالعلل بودن خداوند منتهی شود که ایرادات آن در ابتدای مقاله بررسی شده است. لذا ورود به این حوزه باید با دقت و احتیاط بیشتری صورت پذیرد.
توجه داشته باشید که حکمای قدیم نظیر ابن سینا در تفسیر برهان امکان و وجوب (برهان صدیقین) اینگونه گفتهاند: اولین دلیل عقلی اثبات وجود خدا، این است كه هر چیزی كه در این دنیا میبینیم علتی دارد، و به هر اندازه كه سلسله علل سیر قهقرائی طی كند بایستی به اولین علت برسد تا سلسله علتها به دور و تسلسل نیفتند و بالاخره آن اولین علت، خداوند است و به این ترتیب خداوند اثبات میشود.
برتراند راسل در کتاب چرا مسیحی نیستم در نقد این استدلال اینگونه مینویسد: اگر هر چیزی باید دلیل و علتی داشته باشد، پس وجود خداوند هم باید علت و دلیل داشته باشد و اگر چیزی بتواند بدون دلیل و علت وجود پیدا كند (علتالعلل)، بحث درباره وجود خدا بیفایده خواهد بود، زیرا وجود طبیعت نیز بدون علت میتواند ممكن باشد. از این گذشته خدایی را که بتوان با بررسی سلسله علتها ثابت کرد یا رد کرد خدا نیست و خدایی را که بتوان حد زد یا تصور کرد از فکر انسان کوچکتر است. خدایی هم که به عنوان علتالعلل در سلسله روابط علت و معلولی قرار بگیرد یک شیء مادی است و بنابراین خودش باید علتی داشته باشد.
اما مفهوم نظم واقعا چیست؟
به نظر میرسد که نظم ساخته ذهن انسان باشد نه یک واقعیت خارجی! این ما هستیم که چون ترتیب امور برخی چیزها خوشایند ماست و یا منجر به استفاده دقیق از آنها میشود، آن ترتیب امور را منظم مینامیم. اما در واقع در جهان بیرونی، تنها اشیایی هستند که موقعیتهای متفاوتی را اشغال میکنند و اگر ذهنی نباشد که براساس کارکرد خود قضاوت کند، هیچ موقعیتی نسبت به موقعیت دیگر ارجحیتی ندارد. ضمن اینکه وقتی ما به یک وسیله منظم مانند ساعت مینگریم به دلیل دانشی که از سبقه آن داریم، از نظم آن پی به ناظم و خالق آن میبریم و وجود آن را تصادفی فرض نمیکنیم چراکه به تجربه بر ما ثابت شده که تنها یک انسان هوشمند است که میتواند وسیلهای منظم همچون ساعت بسازد، اما در مورد پدیده عظیم و منظمی همچون جهان، چه کسی میتواند ادعا کند که از سبقه پیدایش عالم آگاه است؟ این تمثیل، مصداق قیاس معالفارق است چرا که میان خالق پدیدههای بشری و خالق جهان هیچ تشابهی وجود ندارد. لذا جریان خلقت عالم با تمثیلی همچون نظم ساعت توضیح داده نمیشود ولی همچنان معنایش این نیست که جهان ناظم و خالقی ندارد بلکه با توسل به استدلالات مادی همچون وجود نظم ظاهری در طبیعت، وجود خدا اثبات نمیشود به همانگونه که قابل نفی نیست.
مشکل بعدی به تعریف بینظمی برمیگردد. جهان بسیار قانونمند است اما از دیدگاه ترمودینامیکی کاملا بینظم است. با این همه، به لحاظ آماری، توزیع فراوانی نسبی پدیدهها (توزیع نرمال) چه منظم و چه نامنظم همواره از یک نظمی برخوردار است بطوریکه پدیدههای بینظم نیز همانند پدیدههای منظم در توزیع فراوانی از یک نظمی برخوردارند و جملگی چنانچه بصورت آماری بررسی شوند نوعی منحنی نرمال تشکیل میدهند. برای مثال بیماری و چاقی نظم دارد، تصادف نظم دارد، حتی مرگ هم نظم دارد.
بنابراین، مشکل دیگر استدلالاتی مانند برهان نظم یا برهان صدیقین این است که نمیتوانند پدیدههای بینظم یا تصادفی را توضیح دهند. بر اساس قوانین احتمالات، همه چیز حتی بینظمی نظم دارد و همه پدیدههای جهان، منظم یا نامنظم، دارای منحنی توزیع نرمال هستند. بنابراین نظم به دیدن اشیا ثابت نمیشود بلکه وجود قوانین طبیعت است که نشان میدهد جهان قانونمند است چه منظم باشد چه نامنظم. مهم این است که این قانونمندی از کجا آمده؟ تنوع موجود در جهان و همه پدیدههای نوظهوری که منظم هستند همگی حاصل بینظمیاند، چون جهان بر اساس قانون دوم ترمودینامیک به سمت بینظمی پیش میرود تا در طی آن پدیدههای جدید و منظم پا به عرصه وجود گذارند.
با توجه به مفهوم نظم و بینظمی، سوال دقیقتر این است که اگر نظم حاصل خلقت خداست پس بینظمی کار کیست؟! بنابراین، مقایسه پدیدههای منظم با پدیدههای نامنظم با هدف اثبات خالق خطایی است که از عدم اطلاع از مفهوم نظم ناشی میشود.
سخن آخر اینکه وقتی طبیعتی که مادی است و ما میتوانیم آن را با ابزارهای دقیق علمی اندازه بگیریم تا این حد پیچیده است چگونه میتوان خدا را در پدیدههای مادی و استدلالهای قیاسی پیدا کرد؟ شاید جواب بهتر این باشد که بهتر است به قلبتان مراجعه کنید.
اگر خدا وجود داره پس چرا جهان بر اساس بی عدالتی تشکیل شده است ؟
چرا یک نفر باید چشم باز میکند در رفاه و آسایش باشد و دیگری در عذاب ؟
چرا یک نفر باهوش باشد و دیگری ضریب هوشی پایین داشته باشد ؟
موجودی کل عمرش ترس از شکار شدن سپری کند ؟
شخصی خوش استایل و شخصی دیگر بد استایل ؟
شنیدید می گویند شخصی دستش سبکه و دیگری دستش سنگین ؟ تکلیف آن شخصی که دستش سنگین چیه اون نباید نون بخوره ؟
آیا این خدا عادله ؟
اگر عادله چرا جهان بر اساس عدل آفرینش نشده ؟
با تشکر از جناب مشکات بابت سوال دقیق و سنگینی که پرسیدند عرض شود که موضوع عدالت و ظلم در جهان یک بحث سنگین فلسفی مذهبی است که میتواند زوایای مختلفی داشته باشد و هر فردی بسته به اینکه دیدگاهش مذهبی باشد یا فلسفی میتواند از یک زاویه متفاوتی به آن نگاه کند. من رویکرد خودم را عرض خواهم کرد اما امیدوارم که دوستانی که مسلط بر موضوعات خداشناسی هستند هم رویکردهای خودشان را به این پرسش دوستمان بنویسند.
به نام خداولعنت خدابرمنکرین خدا.ای خدااز اول بوده ای وخواهی بودهداتوراشکرمی گویم وبع توباوردارم خدایا شکرت
هرچه منتظر شدیم که یک شیرمردی بیاد و پاسخ جناب کوه مشکلات رو بده خبری نشد!
سوال ایشان اکنون سوال بسیاری از آدمهاست مستقل از اینکه اعتقاد دینی داشته باشند یا نداشته باشند.
این سوالی که مطرح کردن پاسخ مشخصی نداره چون از لحاظ منطقی چند تا مشکل داره به طوریکه خودش میتونه منجر به چند سوال بی پاسخ دیگه بشه. برای مثال،
چرا لزوما دنیا باید بر اساس عدالت باشه؟! کدوم قانون طبیعت عادلانه است؟
اصلا چرا باید دنیا رو با ترازوی ارزشهای انسانی سنجید؟ ظلم و عدل وقتی معنا پیدا میکنند که انسان وجود داشته باشه در غیر این صورت تمام جهان هستی واقعیاتی مستقل از ارزشهای انسانی هستند.
چرا باید در دنیا فقط عدل حاکم باشه؟ در یک دنیای مبتنی بر عدل، ظلم بی معنا و مسئولیت از گردن انسانها ساقط میشود در حالیکه همه انسانها در این دنیا رسالتی دارند که شاکله اصلی اون مبتنی بر مفهوم عدالت و مقابله با ظلمه. به عبارت دیگه قرار نبوده دنیا عادلانه باشه بلکه این وظیفه انسان بوده که بواسطه عقل و درکی که از عدالت داره در دنیا عدالت رو گسترش بده که در این زمینه به معنای واقعی گند زده
این سوال چنین وانمود میکنه که ما انسانها عدالت مطلق را از خدا طلب داشته ایم! ما چه طلبی از خدا میتونیم داشته باشیم؟
نوغی مغالطه پیش فرض نادرست و تفسیر نادرست در این سوال هست که گویی ما آخر عدالت رو میدونیم و لذا این ما هستیم که تعیین میکنیم کدوم کار خدا عادلانه و کدوم ناعادلانه است! ما حتی نمیدونیم حق دقیقا به چه معناست از این رو در علم اقتصاد حق رو به سهم تبدیل کردند… ما تنها یک درکی مختصر و کوتاه مدت از عدالت داریم
مقایسه مفهوم عدل در نزد خدا با فهمی که ما از عدالت در دنیا داریم نوعی قیاس مع الفارق است یعنی دو موضوعی که قابل قیاس با هم نیستند
دیگه مغالطه تعمیم ناروا و تحلیل پسنگر و غیره که بماند. نتیجه اینکه به این سوال نمی توان پاسخ داد چون اصل سوال مشکل دارد. بنابراین از چنین پرسشی نمیشه نتیجه گرفت که خدا هست یا نه
سلام
خداوند، عادل است، منتها بعضی از انسان ها، با ذهنیتی که دارند عدالت را تفسیر می کنند و فکر می کنند، عدالت یعنی تساوی در همه چیز، خوب انگشتان انسان هم یک اندازه نیستند، اگر بودند ما نمیتونستیم که با انگشتان کاری انجام دهیم، اگر به ذهن ما باشد باید انگشتان هم بایکدیگر مساوی باشند، چرا یکی کوتاه تر و یکی بلند تر است..
غیر از آن که ما در دنیا اختیار داریم، و اختیار ما را به سمت زندگی بهتر سوق می دهد…
جناب اقای نخعی با عرض سلام مطلبی را در یکی از نشریات دیدم که من را به فکر برد. خلاصهاش اینجا مینویسم. خواهشمندم بررسی و نظرتان را بفرمایید.
تکامل بیولوژیکی یک واقعیت است، حتی اگر انکارکنندگان مخالف آن باشند. این تئوری شواهد علمی و پشتیبان بسیار زیادی دارد و نشان میدهد این جهان بر اساس فرایندهای تصادفی به وجود آمده است. تعلیمات دینی ادعاهایی دارند که با یافتههای علمی متناقضند.
مثلا شواهد زمینشناسی نشان میدهند که سن زمین حدود ۴.۵ میلیارد سال است و وجود فسیلهایی از حیوانات قدیمی که تخمین زده میشود مربوط به میلیونها سال پیش باشند نیز این یافتههای زمینشناسی را تایید میکند اما برخی تعلیمات دینی سعی دارند برای وجود این فسیلها یک توضیح ماورائی پیدا کنند؛ از جمله اینکه خدا فسیلها را برای آزمایش ایمان ما آفریده است؛ یا اینکه دایناسورها به دلیل جا نگرفتن در کشتی نوح منقرض شدند وگرنه آنها نیز قبل از طوفان سهمگین عصر نوح، در کنار انسانها زندگی میکردند.
البته حامیان «طراحی هوشمند» میپذیرند که موجودات زنده تکامل مییابند، اما معتقدند که این تکامل نیازمند کارگردان است و نمیتواند به طور تصادفی اتفاق بیفتد در حالیکه یکی از زیباترین بخشهای نظریه تکامل داروین-والاس این است که تکامل بیولوژیکی را برحسب تغییراتی که از طریق شانس و انتخاب و بر اساس شرایط طبیعت روی میدهد، توضیح میدهد. این فرآیند، نیازی به یک موجود بالادست و کنترل کنندۀ فرآیند یا نقشۀ راه ندارد. به عبارت دیگر، تحولاتی که طی میلیاردها سال در کره زمین روی داده، باعث شده که نوع «انسان» بوجود بیاید، و اگر شرایطی دیگر حاکم بود، احتمال داشت که انسان نیز وجود نداشته باشد.
بهترین استدلال علیه «طراحی هوشمند» تمام شواهدی است که نشان میدهد حتی اگر یک طراح بزرگ وجود داشته باشد نیز به نظر میرسد که «آنقدرها هم باهوش نبوده است». مطالعات بیولوژیکی بوضوح نشان داده که یا همه چیز بطور تصادفی اتفاق افتاده یا اینکه شخصی که همه اینها را اداره میکند، کارش را به درستی انجام نداده است. مثلا در بدن موجودات چیزهایی وجود دارند که در یک دوره زمانی مفید بودند اما باید بهتدریج خود را با تغییرات تطبیق میدادند؛ در غیر این صورت یا به زحمتی برای بدن تبدیل میشوند، یا بهتدریج از بین میروند و در برخی موارد نیز باعث انقراض یک گونه میشوند.
ازطرف دیگر همه موجودات زنده دارای یک کد ژنتیکی یکسان هستند که موجب شده است ژن یک ارگانیسم در ارگانیسم دیگر کار کند. حال سوال این است که اگر یک موجود برتر، موجودات زنده را از «هیچ» خلق کرده، آیا منطقیتر نبود که به هر کدام از این موجودات یک کد ژنتیکی متفاوت میداد؟
دوست عزیز با سلام و تشکر بابت به اشتراکگذاشتن نظرتان، مطلب ارسالی شما بررسی شد.
بیشتر فرضیاتی که در این مطلب، بر مبنای آنها استدلالها استوار شدهاند ایرادات بنیادین دارند. به برخی از آنها اشاره میکنم.
1. نظریه فرگشت یک نظریه علمی است و ارتباطی با موضوعات مذهبی کتب مقدس و برداشتهایی که از آنها در کتابهایی مانند ”توهم تکامل“ شده است ندارد.
2. شایسته بود که نویسنده محترم دست کم در پیشفرضهای علمی دقت کافی را رعایت میکردند. بر اساس دیدگاه نویسنده، پدیده تکامل (که دقیقترش فرگشت است) بر اساس شانس استوار شده و چون به باور ایشان، شانس معادل بیقانونی و هرج و مرج است لذا نتیجه گرفتهاند که جهان نیازی به خدا نداشته است. اما این استدلال پایه محکمی ندارد. ما در جهان، هرج و مرج و بیقانونی نداریم بلکه هرچه هست بر اساس قوانین طبیعت ازجمله قوانین آماری و احتمالاتی است که در ریاضیات همگی فرموله شده و قانونمندند. همه پدیدههای تصادفی از دیدگاه قوانین طبیعت، برخوردهای کاملاً قانونمند و حسابشدهاند. مثلا شیر یا خط انداختن یک پدیده تصادفی و شانسی محسوب میشود اما اگر همه دادههای فاصله و نیروی وارده و وزن و غیره را داشته باشیم میتوانیم با دقت بالا حرکت بعدی را پیشبینی کنیم. بنابراین پدیدههای شانسی و تصادفی درواقع پدیدههای مجهولالعلت هستند نه بیعلت. نمیشود از یک پیشفرض نادرست یک نتیجه درست گرفت.
3. حتی اگر بپذیریم که همه پدیدههای جهان طبیعت قانونمندند و همگی علت دارند همچنان نمیتوان علت آخر را خدا دانست و بر اساس آنها وجود خدا را ثابت کرد. برای درک بیشتر این موضوع به متن مقاله ”آیا خدا وجود دارد؟“ مراجعه فرمایید.
4. نویسنده ظاهرا فرض را بر این گرفتهاند که منشا موجودات زنده، قوانین طبیعت هستند و اگر این قوانین جور دیگری بودند شاید انسان به وجود نمیآمد ولی توضیح نمیدهند که منشا خود این قوانین طبیعت کجاست؟ کی آنها را خلق کرده است؟ و اساسا چرا قوانین طبیعت به تعبیر نویسنده تصادفی و شانسی نیستند و چرا همه جا یکسان و دقیق عمل میکنند؟! اگر همه چیز بی قانون و تصادفی است چرا قوانین طبیعت تصادفی اینگونه نباشند؟
5. نویسنده محترم در نهایت استدلالی میکنند که بیشتر به قوری راسل شبیه است. اینکه اگر خداوند خالق جهان است خیلی باهوش نبوده است! مسلما اگر خداوند پیش از خلق جهان با ایشان مشورت میکرد حتما جهان به شکل بهتری خلق میشد 😂. متاسفانه نویسنده با توسل به مغالطه قیاس ذوحدین خواننده را در میان یک دو راهی قرار داده است که یکی از آنها را باید بپذیرد و البته هر کدام را قبول کند به همان نتیجهای میرسد که نویسنده میخواهد. یعنی جهان یا توسط قوانین طبیعت (ازجمله قوانین بیولوژیکی و تکاملی) اداره میشود پس خدایی در کار نیست یا توسط خداوند اداره میشود که بنا به شواهد موجود، ناقص و ناکامل خلق شده است. این یک نگاه بسته و تونلی در یک سیستم بسته است. چرا شق سومی وجود نداشته باشد؟ آیا این احتمال وجود ندارد که قوانین طبیعت را هم خود خداوند بنا نهاده باشد؟
6. چرا جهان لزوما و باید در بهترین شکل خودش باشد؟ ما به هر چیزی که در طبیعت نگاه میکنیم متوجه میشویم که بنا به همین قوانین، هیچ چیزی هیچ قطعیتی ندارد و همه چیز در حال تغییر و طی کردن مسیر کمال خودش است. اگر دنیا در قطعیترین شکل خودش یا به باور نویسنده در بهترین حالت خودش خلق میشد که نیاز به این همه قوانین و تغییرات و تحولات نبود و همه چیز را میشد از قبل پیشگویی کرد. اگر جهان در کمال خودش خلق میشد اصل آنتروپی هم از کار میافتاد و زمان هم متوقف میشد. اما قاعده دنیا این است که دائما چیزی پدید میآید و چیز دیگری نابود میشود و چیزهایی هم که هستند دائما دستخوش تغییر و تحولند. چیزی که دائما در حال تغییر و تحول است چگونه با بهترین چیز جمع میشود؟
7. جهل مرکب، پدیده نوظهور عصر اطلاعات را جدی بگیرید. هرچقدر سطح دانش و معلومات شما افزایش پیدا کند به همان نسبت زاویه دید شما به دنیا هم تغییر میکند اما به همان نسبت هم ممکن است در دام سوگیری توهم دانش (اثر دانینگ- کروگر) و ارزیابیهای غلط از خود و محیط اطرافتان گرفتار شوید. تفکر سنجشگر داشته باشید و وقتی یک استدلالی را میبینید که ظاهری منطقی دارد پیش از قبول آن بررسی کنید ببینید این استدلال را بر کدام پیشفرضها بنا کردهاند.. برداشتهای نادرست از هر یک از حوزههای علمی و مذهبی به سادگی میتوانند به کجفهمی و برداشتهای نادرست در حوزه خداشناسی منتهی شوند.
نظرتان راجع به متن زیر چیست؟ چقدر درست است؟
اگر به دنبال معجزه ای حقیقی برای اثبات خداوند هستی من می خواهم معجزه ای به تو معرفی کنم. برو و آینه ای برادار و زمانی که تو آن آینه را برداری معجزه ای خواهی دید بی چون و چرا . معجزه ای جدا از جسمش که ستایش همگان را دربر دارد دارای وجه هایی هست که ماورای حس های پنجگانه ما هست مانند عقل و روح و وجدان و احساسات و … و تمامی اینا گواهی هستن برای وجود خالقی برتر و عالی و چیزی که تو در آیینه میبینی نشان از معجزه خاص از طرف آن خالق عالی هست که غیر قابل رد هست و اگر شخصی آن را رد کند به جاهلیت و حماقت خود اعتراف کرده چرا که جدا از جسم خاصش عقلش که بالاترین چیز برای انسان در او هست و یا روحش یا نفس یا وجدان و یا حتی احساسات خودش را زیر سوال برده که در این صورت حق صحبت و کلام و نظر از او گرفته میشود چرا که او دچار جنون و دیوانگی و از دست دادن عقلش شده است.
انسان و پیچیدگیهایش همچون پیچیدگیهای طبیعت را به عنوان آثار صنع خداوند شناخته اند اما هیچ یک از این امور مادی دلیلی بر اثبات وجود خداوند نیست. حتی اون استدلالی هم که به عنوان برهان نظم میشناسند دلیلی بر اثبات وجود خدا ارائه نمیده فقط تلاش میکنه که نشون بده یک همچین نظم پیچیدهای حتما ناظمی داره. به هر حال خدا را با هیچ روشی نمی شود اثبات کرد که اگر چنین کاری امکان پذیر باشد آنگاه آن خدا از ذهن ما کوچکتر خواهد بود.
اگر نظر نویسنده این باشد که این یک تجربه شهودی است در این صورت یک تجربه شخصی است و نمیتواند به دیگران تعمیم داده شود. مسلما خداوند خالق این ویژگیهایی که گفتند هست اما اینها دلایل قابل ردی بر وجود خدا نیستند. یک نفر زیستشناس ممکن است بگوید همه این چیزهایی که گفتید نتیجه فرگشت زیستی است. در هر صورت معرفت خدا به دیدن یا حس کردن فیزیکی و مادی نیست.
ممکن است بپرسید پس ما چگونه باید خدای خودمان را بشناسیم و باور کنیم؟!
خوب این یک سوال بسیار دقیقی است که در حوزه فلسفه و دین پاسخهایی برای آن داده شده است. اما اگر به صورت ساده و قابل فهم بخواهیم پاسخ دهیم پاسخ من این است که درک خداوند بالاتر از این است که به وسایل مادی که برای اندازهگیری همه پدیدهها بکار میگیریم نیاز داشته باشد چون هیچ کس نمیتواند برای خداوند حد و اندازه تعریف کند. راه ارتباط با خداوند از جنس معناست نه ماده.
خداوند را باید در اعماق درون خودتان پیدا کنید و برای این کار اول باید خودتان را بشناسید. شناخت خود موجب از بین رفتن پردههای جهلی میشود که میان ما و خالق ما قرار گرفته است.
درواقع خداوند قبلا خودش را به ما معرفی کرده است ولی ما با افکار و اعمالمان پرده جهل روی آن کشیدهایم. پس برای شناخت خدا باید از خودمان شروع کنیم. روایتی هم از پیامبر (ص) و امام علی (ع) نقل شده است با این مضمون که ”هر کس خود را شناخت خدایش را خواهد شناخت“ ناظر بر همین بیان است. این وظیفه و مسئولیت ما در این دنیاست که پردههای جهل را بزداییم و به حقیقت خودمان پی ببریم اما اغلب انسانها اساسا چنین دغدغهای ندارند و همه چیز را میخواهند به اندازه فهم خودشان تقلیل دهند به همین دلیل همواره از همه چیز و همه کس طلبکارند. آنهایی که خدا را قبول ندارند که تکلیفشان روشن است اما اغلب مردمان خداباور هم خدا را آنگونه که شایسته اوست نفهمیدهاند چون همیشه سعی میکنند توپ را در میدان خدا بیندازند و حاضر نیستند در میدان خودشان و بر اساس مسئولیتی که خدا به آنها داده است بازی کنند. کسی که واقعا به دنبال شناخت خداست نمیتواند نقش قربانی را بازی کند.
با سلام. من یکی از نشانههای معجزات خداوند را در شما دیدم علی آقا. زنده باشید.
از نظر احادیث خداوند نه در دنیا و نه در آخرت دیده نمی شود
خطبه های نهج البلاغه یکی از منابع عالی برای خداشناسی اسلامی است.
من نه تنها تجربه گر مرگ هستم بلکه از بچگی برون فکنی روح میکنم.خداوند طبق سوره ی نور خودش را مثال زده که رنگش سبز زیتونی و و مانند مروارید میدرخشد خداوند کل جهان است من خداوند و شیطان جن و انس و فرشتگان و در برزخ هفتم پیامبران را دیده ام خداوند آنقدر بزرگ است که از تمامی موجودات رد میشود از ۷ زمین و آسمانی که آفریده بزرگتر است و دارای چشم بصیرت است و تک تک ما را میبیند آنقدر زیبا و مهربان است که اگه دیدید خداوند را دیگر هیچ کسی را بالاترین عشق خود قرار نمیدهید کسانی که چشم برزخی دارند خداوند را حتی در این دنیا با چشم بصیرت میبینند اگر معنی قرآن را بخوانید و به آن عمل کنید خداوند را خواهید دید.ویا در برون فکنی روح خداوند را صدا بزنید اگر انسان نما یا شیطان را دیدید سریع بگویید خداوندا از شر شیطان به تو پناه میبرم سریع فرار میکند ولی برای دیدن خداوند باید معنی قرآن را بخوانید و به آن عملکنید